هادی قابل
شهادت اسوه صبر و رضا، علی بن موسی الرضا(ع) را بر شیفتگان و پیر وانش تسلیت می گویم.
دوران خلافت بنی امیه در دوره سفیانی و مروانی به پایان رسیده بود. بنی العباس که فرزندان عموی خاندان عصمت(ع) بودند با شعارهای فریبنده الرضا لآل محمد (ص) به صحنه سیاست جامعه اسلامی وارد شدند. آن ها خوب می دانستند که جامعه ستم کشیده از دستگاه اموی به دنبال ناجی از وضعیت موجود است. از آن سو پس از شهادت امام حسین(ع) سراسر بلاد اسلامی را اندوهی فراگرفته بود که ناشی از ناسپاسی و قدر ناشناسی از خاندان رسالت بود. اندیشه جبران این اشتباه بزرگ مردم را وا می داشت که در پی هر حرکتی که نشانی از مخالفت با دستگاه جبار زمان را داشته باشد همسو شوند.
شعارهای فریبنده بنی العباس از یکسو، قرابت نزدیک فامیلی با اهل بیت(ع) از سوی دیگر و جنایات بی حد وحصر بنی امیه در مرحله سوم، سبب شد که قیام عباسیان بر ضد امویان به ثمر بنشیند.
جامعه اسلامی در آستانه حکومت عباسیان
اما جامعه اسلامی دگرگون شده است. دراواخر قرن اول هجری و در دوران بنی اميه، فتحی صورت گرفته و اسپانيا و بخشی از اروپا و شمال آفريقا فتح شده است. قلمرو اسلامی از لحاظ جغرافيايی توسعه پيدا كرده است. از یک سو از زمان خلیفه اول به سمت ایران و آذر بایجان و از سوی دیگر به سمت آفریقا و اروپا گسترش یافته است. از اين جنبه مثبت است. اما يك جنبه منفی هم داشت، بنی اميه برای اين كه در حكومت راحت باشند و کسی مزاحم آنان نشود، سياستهايی را در پيش گرفته بودند. تفسیر و تبیین قرآن، نقل حديث، سفارش حديث و تدوين علوم با مشكل مواجه شد. اين منع اگر چه در آغاز در مورد علوم دينی و احاديث بود، ولی بتدريج به يك فرهنگ تبديل شد و دامنه آن سایر علوم را هم فرا گرفت. در حقيقت، این رویه 100 سال ادامه داشت و يكی از موانع مهم در رشد وتعالی فرهنگ اسلامی گردید.
بني اميه با گسترش محتوای غنی دينی مخالف بودند وآن را وارونه جلوه می دادند. سياستهای تبعيض نژادی بسيار شديدی در بين امت اسلامی به وجود آوردند. تلاش بسیاری به عمل می آمد تا مردم نسبت به سرنوشت خودشان ناآگاه بمانند. ترويج بسيار وسيع جبرگرايی، قداست بخشيدن به مقام خلافت و به ویژه شخص خليفه و... دقيقاً عكس آموزه های دينی و اسلامی بود. مجموعه اين عوامل دست به دست هم داد تا تمدن اسلامی پيشرفت نكند و علوم توسعه پيدا نكند، مردم سراغ علوم نروند و حتی از عصر پيامبر(ص) هم ناآگاه تر شوند. به تعبيری می توان گفت که بنی اميه يك قرن تمام، مانع شكوفايی فرهنگ و تمدن اسلامی شدند.
توسعه سرزمین های اسلامی و کشور گشایی ها اگرچه ظاهرا بر قدرت و نفوذ حوزه اسلامی می افزود، اما تبعاتی هم برای اسلام و مسلمین در پی داشت. که در چند بعد مورد بر رسی قرار می دهم:
1- سیاسی: ورود بخشی از آفریقا، ایران و اروپای مسیحی به قلمرو کشور های اسلامی سبب ورود سیاست های جدید در کشوری می شود که حاکمانش توان تجزیه و تحلیل آن را ندارند. بدیهی است اگر در جامعه ای مدیران و نخبگانش با فرهنگ و تمدن خود بیگانه باشند خیلی زود جذب سیاست های وارداتی می شوند. این امر سبب نفوذ هرچه بیشتر مسیحیان، زردشتیان و حتی یهودیان به دربار خلفای بنی امیه و سپس بنی العباس گردید. قطعا این ورود با انگیزه های سیاسی و در جهت از بین بردن وحدت جامعه اسلامی و ایجاد نفاق و اختلاف در بین مسلمانان بوده است.
2- اقتصادی: به موازات توسعه کشور و دسترسی به منابع سرشار و غنی کشور های ثروتمند و تازه ملحق شده به قلمرو کشور اسلامی، رشد ناگهانی زندگی مسلمانان را شاهدیم. این رشد ناگهانی سبب رفاه زدگی، اسراف، مال اندوزی، اشرافیگری و توجه بیشتر به مادیات در بین مسلمانان و به ویژه دستگاه حاکمه گردید. در جامعه ای که با فرهنگ قناعت، صرفه جویی، انفاق و ایثار باید خو می گرفت، و از اصول تربیتی خود دور مانده است؛ ورود این همه ثروت، سم مهلکی است که سبب فراهم آمدن بستر فساد مالی و اقتصادی در جامعه می گردد.
3- فرهنگی: سیاست و اقتصاد در هر جامعه ای بستر ساز فرهنگ آن جامعه هم خواهد بود. به موازات ورود سیاست های جدید به سرزمین های اسلامی و ورود ثروت و سرمایه های فراوان، فرهنگ جدیدی متولد می شود، که با فرهنگ اصیل اسلامی فاصله زیادی دارد. این فرهنگ ناشی از نوع رابطه با جوامع جدید و الهام گرفته از نوع زندگی و ارتباطات با آن ها است. فرهنگ های وارداتی جایگزین فرهنگ محمدی و علوی گردیده و فرهنگ اسلامی رو به افول می گذارد.
4- اخلاقی: یکی از مشخصه های اصلی اسلام و مسلمین ارزش های اخلاقی برآمده از توصیه های قرآن و پیامبر گرامی اسلام (ص) است، که به عنوان میراث گرانبهای آن حضرت برای امت باقی مانده است. آن حضرت که به اتفاق فریقین( شیعه و اهل سنت) فرمود:« انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهلبیتی، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا= من دو شئ گرانبها را برای شما به امانت می گذارم. اگر به آن دو باهم چنگ بزنید هرگز به گمراهی نیفتید، یکی کتاب خدا و دیگری عترت و اهل بیت من است.»
اما سوگمندانه باید بگویم جامعه اسلامی از هردو جدا افتاد. با ورود کنیزکان زیبا، مو طلایی و چشم آبی از اروپا و ایران به سرزمین های اسلامی، ورود کنیزکان مغنیه، جامه ها و البسه زر بافت و فاخر، مرکب های راهوار و... اخلاق و ارزش های بر آمده از آموزه های قرآن و سنت به یک سو نهاده شد. حرم سراها رواج پیدا کرد. خوشگذرانی ها و عیاشی ها در دربار خلافت که می بایست پاسدار شریعت باشد، از حد و حصر گذشت. مشروب ، رقص، آواز، قمار، شکار، لهو ولعب، سرگرمی خلفا و حاکمان اسلامی گردید.
5- عدالت اجتماعی: از اصول بنیادی اسلام در حوزه اجتماعی، اصل عدالت اجتماعی است. آن روز که پیامبر گرامی اسلام(ص) با شعار« قولوا لا اله الا الله تفلحوا» مردم را به اسلام فراخواند وعده تحقق عدالت را داد. او با شعار«لا فخر للعرب علی العجم و لا للابیض علی الاسود الا بالتقوی» فریاد میزد که اسلام با هرگونه تبعیضی اعم از تبعیض نژادی مخالف است. او با شعار« ان اکرمکم عندالله اتقیکم» همه را به پرهیز دامنی فراخواند. اینک همه این شعارها توسط کسانی رنگ باخته است که مدعیند جبه خلافت رسول خدا(ص) را بر تن دارند، و خود را خلیفه رسول الله می خوانند. رفتارشان ضد عدالت اجتماعی است و برای توجیه آن و تحمیق مردم فرهنگ و مسلک جبر گرایی را ترویج می کنند تا مردم دم بر نیاورند و به آن چه می گذرد، به عنوان خواست و مشیت الهی بنگرند. این نگاه است که جلوی هرگونه حرکت، تحرک، مخالفت، اعتراض و نقد و انتقادی را می گیرد و سد می کند.
بنی العباس و ولایتعهدی امام رضا(ع)
آری در چنین هنگامه ای است که بنی العباس روی کار می آیند و مردم هم به آنان امید می بندند که شاید آب رفته به جوی باز گردد. اما هیهات.... به اعتراف تاریخ بنی العباس به مراتب بدتر از بنی امیه عمل کردند. جنایاتی که این عده به نام دین و قرابت با رسول خدا(ص) و خاندانش انجام دادند، روی دستگاه اموی را سفید کرده است. امویان از آغاز با کینه اهل بیت روی کار آمدند و مردم این را می دانستند. اما بنی العباس به نام دین و اهل بیت پرچم قیام را برداشتند و لی تیشه را بر ریشه اسلام و اهل بیت(ع) زدند.
اینک دوران خلافت یکی از زیرک ترین خلفای عباسی، مامون، مقارن با دوره امامت علی بن موسی الرضا(ع) است. مامون نیک می داند که آبا و اجدادش اریکه قدرت را بر چه شعاری استوار گردانده اند. او می داند که فاصله بین آن چه که هست و آن چه که باید باشد، چه بسیار زیاد است. او می داند که هنوز در جامعه اسلامی نگاه ها به سوی خاندان رسالت، این محروم شدگان از حق مسلم خود، این غصب شدگان منزلت و مقام، و این وارثان به حق نیکی ها و نیکان، می باشد. واین همان خطری است که خواب را از چشم مامون می رباید. باید چاره ای اندیشید. چاره را دراین می بیند که به حیله ای متوسل شود، تا هم علی بن موسی(ع) را تحت نظر داشته باشد، هم قیام های علویان را مهار کند( تاریخ می نویسد در زمان روی کار آمدن ما مون 25 مورد قیام از سوی علویان شکل گرفته بود)، هم کسانی که به امام رضا(ع) چشم امید دوخته اند، با نشستن حضرت در کنار مامون، فکر کنند که امام هم به مانند بنی العباس به دنیا و مقام آن چشم دوخته است، و هم....
این حیله مامون برای تحمیل مقام ولایتعهدی به علی بن موسی الرضا(ع) بود. اما امام(ع) که پس از تهدیدات مامون ناگزیر به پذیرش ولایتعهدی می شود، شرطی می گذارد که عملا مخالفت و عدم رضایت خود را آشکار می سازد. حضرت می فرماید حال که ناچار به پذیرش این مقام هستم، به شرط آن که هیچ گونه دخل و تصرفی در کارها نداشته باشم می پذیرم. نه عزلی و نه نصبی خواهم کرد. نه تصمیمی و نه دستوری خواهم داشت. مامون هم ناگزیر به پذیرش شرط حضرت می شود، که ناقض خواست و اندیشه اش بود. این شرط، حضرت رضا (ع) را از ورود به مظالم دستگاه عباسی حفظ کرد.
مناظره های علمی
اما یکی از فرصت های بسیار خوبی که در این برهه از زمان برای حضرت علی بن موسی الرضا(ع) پیش آمد، عرصه مناظره های علمی با اصحاب فکر و مکاتب و مذاهب گوناگون بود. اگرچه در نیت مامون از این کار هم بسیاری نظر به شیطنت او برای کوچک کردن حضرت رضا(ع) را دارند، که البته بعید هم نیست! اما حقیقتا از بهترین فرصت هایی که در اختیار حضرت قرار گرفته است، همین مناظره ها بوده است. در این مناظره ها، اولا: رعایت آداب ورود و خروج از مناظره بسیار حایز اهمیت است. ثانیا: حرمت گذاری به اهل علم و دانش با هر مکتب و مرامی از سوی حضرت بسیار مورد توجه است. ثالثا: تسلط و احاطه حضرت را بر علوم و دانش روز، آنهم با اهل هرمکتب و آیینی به مرام و معتقدات خودشان، نشان از گستره علوم آل محمد(ص) دارد. و بی جهت نیست که یکی از القاب آن حضرت عالم آل محمد (ص) می باشد.
ضمانت آهو
شایسته است که در این جا به یکی از مشهور ترین ویژگی های اخلاقی حضرت علی بن موسی الرضا(ع) اشارتی داشته باشم. آن حضرت مشهور به« ضامن» است. این صفت حضرت را در پناه گرفتن آهویی به قبر شریفش، بیشتر می شناسیم.
در کتاب شریف و نفیس «عیون اخبار الرضا» تألیف شیخ اجل، ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه قمی، معروف و ملقب به صدوق (رضوان الله تعالی علیه) داستان به این صورت آمده است.( ایشان یک کتاب از مجموع چهار کتاب اساسی و اصولی حدیث و فقه شیعه یعنی «من لایحضره الفقیه» را تألیف کرده است. ایشان در محل معروفی به نام نامی خودش- علی بن بابویه- در سر راه تهران به شهر ری مدفون است؛ مکانت والا و مقام ارجمند آن بزرگوار در نزد شیعه معلوم و مشهور است.)
شیخ صدوق قدس سره، این کتاب را جهت اهدا به وزیر جلیل و بزرگوار ایرانی یعنی صاحب اسماعیل بن عباد طالقانی (متوفی در سال 385هجری) که خود یکی از بزرگترین ادبا و شعرا و متکلمین و ناقدین ادب در قرن چهارم است، تألیف فرموده و این کتاب شریف، علاوه بر اخبار مربوط به حضرت رضا علیه السلام، از لحاظ ادبی و تاریخ نیز مرجع معتبر و مستندی به شمار میرود.
اینک اصل داستان را با حذف اسانید و روات آن به عرض خوانندگان میرساند. این روایت صد درصد مورد قبول شیخ صدوق (ره) قرار گرفته و کمترین شبهه در صحت آن به خاطر شریفش خطور نکرده است:
چون روز پنجشنبه برای زیارت رضا علیهالسلام از او اجازه خواستم. گفت بشنو که درباره این مشهد ( یعنی مشهد الرضا-ع-) با تو چه میگویم. در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران این مشهد نداشتم و در راه، متعرض زائران میشدم و لباسها و خرجی و نامهها وحوالههایشان را بهستیزه میستاندم. روزی به شکار بیرون رفتم و یوزی را به دنبال آهویی روانه کردم. یوز همچنان به دنبال آهو میدوید تا بهناچار، آهو به پای دیواری پناه گرفت و ایستاد. یوز هم رو به رویش ایستاد ولی به او نزدیک نمیشد.
هر چه کوشش کردم که یوز به آهو نزدیک شود یوز نمیجست و از جای خود تکان نمیخورد؛ ولی هر وقت که آهو از جای خود (کنار دیوار) دور میشد، یوز هم او را دنبال میکرد. اما همین که به دیوار پناه میبرد، یوز باز می گشت، تا آن که آهو به سوراخ لانه مانندی در دیوار آن مزار داخل شد. من وارد رباط (معنای اصلی آن جای نگهداری اسب برای مبارزه با دشمنان و مرزداری از حدود و ثغور مسلمانان است، و بعداً به معانی مختلفی از جمله کاروانسرا، خانقاه صوفیه، نقل شده است)- تعبیر جالبی است که از مزار حضرت رضا(ع) در آن عصر می شده است- شدم، و از ابی نصر مقری (که لابد قاری راتب قبر مطهر حضرت(ع) یا دیگر مقابر اطراف قبر و داخل رباط بوده است) پرسیدم: آهویی که هم الان وارد رباط شد کو؟ گفت: ندیدمش. آن وقت، به همان جایی که آهو داخل شده بود درآمدم و پشگل آهو و رد پیشایش را دیدم، ولی خود آهو را ندیدم. پس با خدای تعالی پیمان بستم که از آن پس زائران را نیازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان در نیایم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی میآورد، وگرفتاریای پیدا میکردم، بدین مشهد روی و پناه میآوردم، و آن را زیارت و از خدای تعالی در آن جا حاجت خویش را مسئلت میکردم و خداوند نیاز مرا بر میآورد. من از خدا خواستم که پسری به من عنایت فرماید. خدا پسری به من مرحمت فرمود، و چون آن پسربچه به حد بلوغ رسید، کشته شد؛ من دوباره به مشهد برگشتم و از خدا مسئلت کردم که پسری به من عطا فرماید و خداوند پسر دیگری به من ارزانی فرمود. هیچ گاه از خدای تبارک و تعالی در آن جا حاجتی نخواستم مگر آن که حق تعالی آن حاجت را برآورد و این چیزی است از جمله برکات این مشهد، سلام الله علی ساکنه، که بر شخص من آشکار شد و برای خودم روی داد.(صفحه 386).
حال ملاحظه بفرمایید که شیخ (ره) این داستان را از که روایت می کند و این واقعه برای که روی داده است و ناقل آن کیست؟
گوینده اصلی داستان که خود همان شکارچی بوده است، ایرانی پاک نهاد و آریایی نژاد و امیر دلیر و بزرگوار و نجیب و آزاده خراسانی، یعنی ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی، معروف و مشهور و گردآورنده «شاهنامه ابومنصوری» است. او خود داستانش را برای حاکم رازی مصاحب و رازدار و مرد مورد اطمینان ابوجعفر عتبی، وزیر نامدار سامانیان حکایت کرده و حاکم هم آن را برای ثقه جلیلالقدر ابوالفضل محمد بن احمد بن اسماعیل السلیطی، که از مشایخ جلیل القدر صدوق است، روایت کرده و صدوق هم روایت را از شیخ خود سلیطی نقل میفرماید.
اینک عین عبارت صدوق مشتمل بر اسانید روایت و مقدمه حکایت را نقل میکنم: حدّثنا ابوالفضل محمد بن احمد بن اسمعیل السلیطی (رض) قال سمعتُ الحاکم الرازی صاحب ابی جعفر العتبی یقول: بعثنی ابوجعفر العتبی رسولا الی ابی منصور بن عبد الرزاق، فلما کان یوم الخمیس ... الخ (عیون اخبار الرضا، باب 73، ذکر ما ظهر للناس فی وقتنا من برکة هذا المشهد و استجابة الدعاء فیه.)
آری! دیگر این صید، صید صیاد نیست!
صید و صیاد هردو در دام دیگری گرفتار شدند.
دام محبت او، که او صیاد دل ها است.
یا علی بن موسی الرضا(ع)، آهوی دل ما را از دام صیادان برهان، و خود صیاد دل ما شو.
مارا هم صید کن و به محبت خود گرفتار ساز.
همین ما را بس.
منبع:
http://www.rahesabz.info/story/10247/
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر شما بلافاصله منتشر خواهد شد. این بلاگ خبری، امکانات اندکی دارد و براساس اعتماد و خودکنترلی اداره میشود. لطفا از موضوع خارج نشوید و خویشتندار باشید.