بسیاری از ما یا آن روزها را درست به خاطر نداریم، یا نبودیم. برخی از ما تنها دوران پس از آن و خاصه جنگ و روزهای تلخ آن را به یاد میآورند. برخی دیگر ترجیح میدهند خاطرهی انقلاب را به فراموشی بسپرند. عده ای دیگر از ما بنا به سفارش حاکمان با چسب و قیچی به جان تاریخ انقلاب ایران افتادند تا بخشهای نخواستنی را از نو بنویسند، تا بلکه یاد آن دوران و آرمانهایش از صفحهی روزگار محو شود. زمانی تصاویر انقلاب ایران منبع مشروعیت نظام بود، این روزها برای صدا و سیما به کابوس بدل شده است؛ به آنچه باید از آن هراسان بود. از همین رو بازخوانی انقلاب ایران پس از گذشت سی واندی سال هنوز هم یک ضرورت است.
داستان انقلاب ایران را میشود در رمان کلاه کلمنتیس میلان کوندرا (انتشارات روشنگران، ترجمه فروغ پوریاوری)، یک بار دیگر بازخوانی کرد. کوندرا در این کتاب سرگذشت کلمنتیس را بازگو میکند: در فوریه 1948 گوتوالد رهبر حزب کمونیست چکسلواکی در هوای سرد بر ایوان قصری ایستاد تا سخنرانی کند. در میان رفقایی که او را دوره کرده بودند کلمنتیس، از ترس این که گوتوالد سرما بخورد کلاه خود را بر سر او گذاشت. عکس گوتوالد با کلاه کلمنتیس در صدها هزار نسخه تکثیر شد. چهار سال بعد کلمنتیس به اتهام خیانت اعدام شد و تصویر او از همه عکسها حذف شد «از آن به بعد گوتوالد تنها روی ایوان قصر ایستاده بود، فقط دیوار سخت قصر دیده میشود. تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده، کلاه سر گوتوالد است.». کلاه کلمنتیس بر سر گوتوالد ماند تا یادآور این باشد که سانسورچیان و تاریخ پردازان هر قدر هم ماهر باشند، قادر به زدودن همهی خاطرهها و دستکاری در آنها نیستند. آیا میتوان جنبش سبز را به کلاه کلمنتیس تشبیه کرد؛ کلاهی که انقلاب ایران بر سر نظام گذاشته است؟ باید دید شرایطی که در آن جنبش میتواند از خاطرهی انقلاب ایران و کنش رهائی بخش و ضد هژمونیک آن برخوردار شود کداماند.
میراث پهلوی: غصب امر همگانی از رهگذر غیریت سازی
امر همگانی و تلاش برای غصب آن با سابقه و شاید به قدمت خود سیاست باشد. سؤالی که بارها بازجو از زندانی سیاسی پرسیده است، مَثَل اعلای غصب امر همگانی است:
«برای چی در تظاهرات شرکت کردی؟ چرا سخنرانی کردی؟ چرا امضا کردی؟ چرا پخش کردی؟ تو چه کارهی مملکتی؟ اصلاً این کارها به تو چه؟ مگر مملکت صاحب ندارد؟»
تلاش برای سرکوب معترضان خیابانی، تهدید آنها، محارب خواندن و برانداز خواندن آنها، کتک زدن و کشتن آنها و برقرار کردن دادگاه برای متهمین و وادار کردن آنها به اینکه گول اجنبی را خوردهاند و از او پول گرفتهاند و بازی خوردهاند و دچار توهم شدهاند و همچنین تلاش برای اثبات اینکه مردم معترضی که به خیابان میآیند، مشتی خس و خاشاکاند که به حساب نمیآیند یا اینکه از سوی کانالهای ماهواره ای، بهائیها، منافقین، گروهکها، خارجیها و غیره تحریک شدهاند که باید دست بردارند و به آغوش ملت بازگردند، از دیگر نمونههای برجستهی غصب امر سیاسی است. در همهی این مثالها تلاش بر آن است که اولاً سیاست به حوزهی خصوصی و حیات خلوت حاکمان بدل شود؛ به امری که همه شایستگی دخالت در آن را ندارند و ثانیاً به حکومتداری تقلیل پیدا کند. بنابراین اولاً اعتراضی نیست، در ثانی اگر هست، «جمع میشود» و جای نگرانی نیست. این منطق نه تنها غاصب سیاست است، بلکه به ویژه با آنچه با انقلاب ایران در بهمن 57 به وقوع پیوست، محکوم به شکست هم هست. زیرا درست در برابر همین غصب سیاست بود که مردم بر پهلویها شوریدند.
تا کنون تفسیرهای گوناگونی از انقلاب ایران عرضه شده است. بسیاری از آنها در این نکته توافق دارند که انقلاب، از سوئی شوریدگی در مقابل نابرابری و استبدادی بود که برای سالیان سال بر مردم تحمیل شده بود و از سوی دیگر دست رد زدن به سینهی اجانب. دولت بر آمده از کودتای 28 مرداد 32 با سرکوب جنبش مردمی، با ذلت در برابر خواستههای غرب تسلیم شد و بنا داشت تا با غیر سیاسی کردن جامعه و نسل جوان به ویژه با اتکا بر توسعهی اقتصادی جامعه، مردم را وادارد تا سیاست و امر همگانی که چکیدهی آن درآرمانهای آزادی، برابری، و جمهوریخواهی خلاصه میشود، به فراموشی بسپرند. انقلاب بهمن 57 بازگشت تمام قد امر سیاسی به جامعه بود و شورش در برابر استبدادی که به نام «شاه، خدا، و میهن» سیاست را ارث پدری میدانست و آن را به غصب برده بود. انقلاب ایران بهمنی توفنده در برابر غصب سیاست و امر همگانی بودکه بر پایههایش نظام اسلامی شکل گرفت. باید دید این نظام تا کجا با آن انقلاب همساز است و از میراث آن کدام را حافظ بوده و کدام را به غارت برده است.
همچون هر نظام خودکامهی دیگری، نظام سلطنتی نیز سعی داشت با ایجاد تمایزهای دوتایی و اعتبار بخشیدن به برخی از آنها به ضرر دیگران و در واقع گسترش نابرابری برقرار بماند. نظام پهلوی نه تنها تقابلهای دوتایی را درست میکرد، بلکه آنها را تقدس میبخشید و تلاش زیادی میکرد تا ایرانیان نیز آنها را درونی کنند: بی دین در مقابل مذهبی، بالا نشین در مقابل گدا و فقیر، خارجی در مقابل داخلی، مرد در مقابل زن، بالا شهری در مقابل پائین شهری، شاه در مقابل ملت، راست در مقابل چپ، با حجاب در مقابل بی حجاب، و ... نظام پهلوی با ایجاد و دامن زدن به این نابرابریها عملاً جامعه را به سمت بی ثباتی و نابودی سوق داد.
جمهوری اسلامی از دل آرمانهای مردم در انقلاب سر بر آورد که با احیای امر همگانی سیاست را به متن زندگی بازگرداندند و علیه نابرابری موجود در تقابلهای دوتائی بر آشفتند. البته این تنها آرزو بود. پس از انقلاب امر همگانی و سیاسی هر چه بیشتر از زندگی مردم رخت بر بست. از یکسو دولتهای پس از انقلاب تا به امروز در صدد بر آمدند مردم را غیر سیاسی کنند و از سوی دیگر سیاست به حکومتداری تقلیل پیدا کرد که البته نظام در آن نیز بس نا موفق عمل کرده است.
نظام اسلامی علاوه بر تقابلهای دوتائی پهلوی، تقابلهای دوتائی جدیدی را شکل داد در فهرستی به مراتب بلند بالاتر از گذشته. تهیهی سیاهه ای از تقابلهایی که نظام در این سی سال تولید کرده و همواره یکی از آنها را بر دیگری ترجیح داده است، کار دشواری نیست: خودی/غیر خودی، مذهبی/سکولار، مرد/زن، داخلی/خارجی، غنی/فقیر، پیر/جوان، فارس/غیر فارس خصوصی/ عمومی، باحجاب/ بی حجاب و جز اینها نظام اسلامی نه تنها دامن زدن به نابرابریها را از سلف خود پهلوی به ارث برده است، بلکه تا به اینجای کار ثابت کرده که بنا دارد در سرنوشت آن نیز شریک شود.
البته این همهی ماجرا نیست. اعتبار بخشیدن و مقدس کردن این تقابلها همچون رژیم سابق، همواره با همراهی بخشهای گسترده ای از همان اقشاری که نظام آنها را در داخل یکی از اینها جای داده است، میسر شد. در این معنا بسیاری از مردم نیز به طور روزمره نابرابریها را به رسمیت شناخته و هژمونی زیست اجتماعی و هویتی را نهادینه کردند. اقشار وسیعی شامل دانشگاهیان، روشنفکران، زنان، جوانان، طبقات متوسط و فرودست، قومیتها، خارجیها و داخلیها، خودیها و غیر خودیها، سکولارها، و مذهبیهاو ... خود نه تنها این تقابلها را درونی کرده و با نابرابریها همراه شدند، بلکه هویت خود را بر اساس آنها تعریف کردند، و از این رو در هژمونی ایجاد شده توسط نظام در طرد اجتماعی و دیگری سازی شریکاند. این فقط حاکمان نیستند که منتقدان را با چوب کمونیست، فمینیست، سکولار، بی دین، خارجی، مزدور بیگانه، آشوب طلب و غیره میرانند، خود ما نیز در این راندن و طرد به اعلا درجه شریک بوده ایم و هنوز هستیم.
جامعهی سورئال: در ستایش طبقهی متوسط
انقلاب ایران بنا بود انقلاب مستضعفین باشد، اما به تدریج مستضعفین به ویژه پس از دوران جنگ به فراموشی سپرده شدند و مستکبرین با عنوان پر طمطراق «طبقهی متوسط» جای آنها را گرفتند. کم کم ایناندیشه در میان بسیاری جا خوش کرد که مستضعفین و فرودستان بهتر است تنبلی را کنار بگذارند و بروند کار کنند، ممکلت به سرمایه احتیاج دارد؛ نه به نان خور اضافی. به همراه ترویج سیاستهای خصوصی سازی و نو لیبرال، تبلیغات برای فرزند کمتر هم شروع شد که معلوم بود بیش از طبقات متوسط که همیشه مفتخر به داشتن فرزند کمتر بوده، همان مستضعفین را نشانه گرفته است و هشداری است برای آنها که بهتر است نان خور اضافی برای دولت تولید نکنند. تلاش برای کسب ثروت و رفاه در مسابقه ای نابرابر میان آنها که از استعداد زد وبند و چپاول برخوردار بودند و آنها که نبودند و به ناچار از این قافله عقب ماندند، آغاز شد. تورم به میزان 50 در صد رشد کرد و شورشهای شهری در گرفت که با شدت هر چه تمامتر توسط پلیسی که تازه داشت سرکوبگری را میآموخت، سرکوب شد. حاصل آن دوره آن بود که سیاست به معنای امر همگانی رخت بر بست و به حکومتگری تقلیل یافت. با رخت بر بستن امر همگانی، بورژوازی نوکیسه از نو با افتخار وارد صحنه شد تا بر همگان با قدرت ثابت کند که پیست اسکی بر خیابان مرجح است. به جای امر همگانی و دهانهای کف کرده، اقتصاد و مسابقه برای کسب ثروت به امر مقدس بدل شد.
اما این تنها دولت سازندگی نیست که باید در مورد غیر سیاسی کردن جامعه و اقتصادی کردن آن مورد بازخواست قرار گیرد. طبقهی متوسط ایرانی با همهی ادا و اطوارهای همیشگی مصنوعی و تمایل تاریخی اش به ایجاد تمایز با به قول خودش دیگران شامل «گدا گشنهها» و «ته شهریها» در همهی آنچه اتفاق افتاد، شریک است و به همین میزان مسئول. این درست که طبقهی متوسط در ایران از دیر باز حامل فرهنگ و تمدن بوده، اما در عین حال به همین نسبت ضد فرهنگ و بس متمایل به تبعیض و تمایز و طرد پائین دستیها و حاشیه نشینها و ایجاد نابرابری هم بوده است. انقلاب ایران عرضاندام تمام قد همان «گدا گشنهها»، طرد شدگان، فقرا و محرومان در مقابل طبقهی حاکم و بورژوازی وابسته به آن و همهی اطوارهای مصنوعی و بی پایانش در تاریخ سرزمین ما محسوب میشود. اما با تثبیت نظام در دورهی پس از جنگ، مستضعفین را این بار در مقیاس بیشتری تولید کرد و به جایگاه فرودست تاریخی شان بازگرداند. هیچ هم در غم این نبود که با ایجاد شرایط برابر برای همگان اصل نابرابری و تبعیض را به پرسش بگیرد. درست به همین دلیل است که «پائین شهریها» هرگز با سردار سازندگی و بسیاری از حامیانش در طبقهی متوسط ادا و اطواری آشتی نمیکنند. برای بسیاری از آنها مهم این نیست که چه کسی چقدر برده. مهم پرو بال دادن و مشروعیت بخشیدن به گفتاری است که در آن دولتهای پس از جنگ و طبقات متوسط اعم از قدیم و تازه به دوران رسیده دست در دست یکدیگر بنا را بر این گذاشتند که امر خصوصی و منفعت مادی بر انسانیت و امر همگانی مقدم باشد. در این گفتار دولت با تکیه بر ثروتمندان بنا داشت کسب مشروعیت کند. این آنچیزی نبود که بسیاری از فرودستان از جمهور اسلامی انتظار داشتند.
دورهی سازندگی و طبقهی متوسط ذوق زده از سیاستهای سیاست زدای پس از جنگ و تشویق مسابقهی دو برای کسب ثروت از رهگذر چپاول و خلع ید به یکاندازه در دو قطبی شدن جامعه مسئولیت دارند. دوران پس از جنگ را میتوان آغاز سوررئالی شدن جامعهی ایران هم دانست. تضاد چشمگیر میان طبقات بالا و پائین و سبک زندگی بسیار متفاوت این دو در سالهای بعد سیاست و سرنوشت حاکم بر کشور را هم رقم زد.
انقلاب ایران بر شانهی محرومانی استوار بود که به امید جامعه ای برابر پا به میدان سیاست گذاشتند، اما عده ای از آنها به صف بورژواها و مسابقه برای کسب قدرت پیوستند و دیگران بی نصیب ماندند. درست به همین دلیل هر جا فرصتی بوده است، فرودستان حتی با انتخابی اشتباه حضور خود را به نظام یادآور شدند. نمونهی بارز آن انتخابات دور دوم ریاست جمهوری در سال 1384 بود که بسیاری تنها برای آنکههاشمی پیروز پیروز میدان نباشد، به رقیب او رأی دادند.
همدستی آشکار میان دولتهای پس از جنگ با طبقهی متوسط در اعتلای نابرابری باعث شد هر نوع نقدی در مورد این سیاستها با عنوان عقب مانده، جزماندیشانه، کمونیستی، ارتجاعی، و ... به حاشیه رانده شده و نادیده گرفته شوند. طبقات فرودست چنان دچار طرد اجتماعی و سیاسی شدند که حتی به آنها اجازه داده نشد برای دفاع از حقوق خود تشکل مستقل داشته باشند. اساساً چیزی به نام حق برای طبقهی فرودست به رسمیت شناخته نمیشد.
نظام اسلامی و تقابل جنسیتی
انقلاب ایران یکی دیگر از دوگانگیهای مرسوم در جامعهی ایرانی را به پرسش گرفت و آن دوگانگی مربوط به جنسیت بود. زنان پا به پای مردان در انقلاب ایران شرکت جستند و حتی پس از جنگ نیز دوشادوش مردان دشمن را عقب راندند. شرکت زنان در انقلاب ایران آنچنان تعیین کننده بود که بنیانگذار جمهوری اسلامی، پیروزی انقلاب را بدون مشارکت زنان غیر ممکن دانست. اما زنان از جمله نخستین گروهی بودند که از قطار انقلاب به زور به بیرون پرت شدند. دیهی آنها به نصف مردان تقلیل پیدا کرد، از حق انتخاب شدن به عنوان قاضی و رئیس جمهور کاملاً محروم شدند، ناقص عقل، کودن، نیمه انسان، ناعادل، احساساتی، موجودی تمام جنسی و در خدمت لذت مرد، مرد پرست، و منشأ گناه و فتنه به حساب آمدند که میشود او را به هر شیوه ای و در هر کجا مورد تحقیر قرار داد. زنان پس از انقلاب مجبور شدند تن خود را بپوشانند تااندامشان مردان را تحریک نکند و ایمان نیم بند آنها را از بین نبرند. اما همزمان در سالهای اخیر ناچار از تن فروشی بودهاند. انقلاب ایران برای بسیاری از زنان به معنای اعتلای شخصیت زن بود، اما آنچه پس از انقلاب رخ داد، کاملاً باژگونه بود. قرار بود زنان از مواهب جامعهی اسلامی بهره ببرند و دیگر به بردگی جنسی تن نسپرند، اما این روزها به یمن توجهات ویژهی صدا و سیمای جمهوری اسلامی، اینطور وانمود میشود که زنان در جامعهی ما دغدغه ای جز اغوای مردان ندارند! طبیعی است که این نگرش دیگر حتی به خود زحمت نمیدهد که دلائلی را ( که عمدتاً بر مدار همان نابرابری و محرومیت دور میزنند) شناسائی کند که این رفتار را در میان زنان دامن میزنند. غرض از میان بردن نابرابری نیست، دامن زدن هر چه بیشتر به آن است که با ایجاد تقابلهای دوتائی و متوسل شدن به دعاوی ذات گرایانه در مورد جنسیت تسهیل میشود.
نظام اسلامی نه تنها شرایط اعتلای موقعیت زن و برابری میان زنان و مردان را فراهم نیاورد، بلکه بر تقابلهای دوتائی خصوصی/ عمومی، با حجاب/ بی حجاب، و مردانه/ زنانه اصرار ورزیده است و از این رهگذر بر تنور نابرابری جنسیتی هر چه بیشتر دمیده است. بدیهی است تلاش زنان برای غلبه بر این نابرابریها نیز با طعن ولعن مواجه میشود. همچون مورد نابرابریهای مبتنی بر فرادستی و فرودستی، در اینجا نیز نقد سیاستهای دو گانه ساز و نابرابر از حمایت، همراهی و همدلی قشرهای وسیعی از زنان و مردان، تودههای عادی و نخبگان فکری و فرهنگی برخوردار بوده است. برای مثال بسیاری از زنان نه تنها تقابل خصوصی/ عمومی را درونی کردند و آن را پذیرفتند، بلکه به نابرابری از همه نوع نیز تن دادند.
جالبتر اینکه بسیاری از همان زنان و مردانی که بر علیه نابرابری و تبعیض جنسیتی مبارزه میکنند، بر دیگر انواع نابرابری چشم فرو میبندند و حتی با آنها همدل میشوند؛ تا جائی که حتی هویت خود را بر اساس آنها میسازند. شاید بتوان گفت در ایران پس از انقلاب مبارزه علیه نابرابری که همواره بر یک تقابل تبعضی آمیز متکی بوده است در بهترین حالت تنها یک حوزه را نشانه گرفته است و در بیشتر موارد یا دیگر نابرابریها را به فراموشی سپرده یا به رسمیت شناخته و درونی کرده است. برای مثال، مبارزه با نابرابری جنسیتی که جنبش زنان حامل آن است، نه تنها مُهر طبقهی متوسط به همراه همهی ادا و اطوارهای آن را بر پیشانی دارد، بلکه مفتخر است به اینکه تنها نمایندهی زنان طبقهی متوسط شهری است! درست به همین دلیل این جنبش نتوانسته است در میان اقشار فرودست جامعه متحدی بجوید. بدتر آنکه نه تنها این موضوع را به عنوان نقص و نارسائی تلقی نمیکند، بر عکس با درونی کردن گفتار طبقهی متوسط، حتی بر آن اصرار میورزد. به رسمیت نشناختن هژمونی حاکم و نابرابری میان زن و مرد که با زیر سؤال بردن خصوصی/عمومی و زنانه/مردانه به عنوان یکی از پایه ای ترین ستونهای ایدئولوژیک نظام اسلامی در ایران پس از انقلاب، همراه بوده است، مانع از آن نبوده است تا دیگر تقابلهای دوتائی و نابرابری نهفته در پس آنها و از این رو هویت سازیهائی که بر اساس آنها شکل گرفته، زیر سؤال برود.
همین مسأله در مورد مابقی تقابلهای دوتائی و حاملان آن در میان حاکمان و غیر حاکمان نیز به اعلا درجه صدق میکند. دوگانگیهائی همچون سکولار/ مذهبی، فارس/ غیر فارس، درونی/بیرونی و غیره نیز همگی به هماناندازه توسط سیاستهای هژمونیک حاکمان شکل گرفته و درونی شدهاند که توسط همانهائی که هویت فردی، اجتماعی، و سیاسی خود را با آنها تعریف میکنند و لاجرم یکی از آنها را بر دیگری بر میکشند. تنها بازگشت سیاست و امر همگانی است که به ناگهان برساخته بودن، مصنوعی بودن و هژمونیک بودن این تقابلها و لذا مصنوعی بودن هویتهای فردی، اجتماعی، و سیاسی مبتنی بر آنها را فاش میکند و به عنوان زائدههای انگلی از پرده بیرون میافکند. معجزهی سیاست و امر همگانی در همین جا نفهته است.
از این رو اشکال این تقابلهای دوتائی تنها در آن نیست که با بخش بخش کردن جامعه امر همگانی و سیاسی را به حاشیه میراند و بر نابرابری دامن میزند. اشکال دیگر، آن است که بسیاری از اقشار اجتماعی نیز از این تقابلها استقبال کرده و آنها را شادمانه درونی کردهاند. اصرار بر سکولار بودن در مقابل مذهبی بودن، طبقهی متوسط و فرادست بودن در مقابل فرودست بودن، زنانه بودن در مقابل مردانه بودن در حوزهی کنش جمعی از این دست است. در آخر باز به این موضوع باز خواهم گشت.
دولت نهم و دهم: نهادینه کردن تقابلها و غصب سیاست
اگر دولتهای پس از جنگ هر یک آگاهانه و نا آگاهانه بر تقابلهای دوتائی و نابرابریها دامن زدند و از این رو با همدستی اقشار گوناگون بر بی ثباتی هر چه بیشتر جامعه افزودند، روی کار آمدن دولت نهم را باید در صدر همهی این تلاشها نشاند. هدف این دولت بر خلاف شعارهای تبلیغاتی انتخابات ریاست جمهوری 1384، از میان بردن نابرابری و فقر نبود. مطرح کردن فقر و نابرابری بیشتر در خدمت آن بود که با دمیدن بر تنور این نابرابریها، طبقات فرودست در خدمت سیاستی قرار گیرند که آمده است تا نه تنها نابرابریها را ابدی کند و نهادینه سازد، بلکه به همراه آن امر سیاسی و همگانی و آرمانهای برابری و آزادی را به تعطیلی بکشاند. دولت دهم نیز در ادامه برای آنکه چیزی به کارنامهی پیشین خود بیفزاید، با به تعطیلی کشاندن انتخابات به مثابه مهمترین تجلی امر سیاسی، در صدد بر آمد اساساً هر نوع شیوهی زیست سیاسی دیگری غیر از آنچه خود عرضه میکرد، را توهم خوانده و از اعتبار ساقط کند. در این معنا میتوان گفت ظهور دولت نهم حد منطقی نهائی همهی رویههای سیاسی در ایران پس از انقلاب و نقطهی اوج همهی آنها بود.
دولت نهم با سوار شدن بر موج نابرابریهای موجود و شکست رویههای پیشین در ادغام جامعه و ابتنای سیاست بر امر همگانی پا به عرصه گذاشت. اما هدف آن نابودی نابرابری و از بین بردن تقابل و ریشه کن کردن نابرابری نبود. کاملاً بر عکس، هدف این دولت از یکسو دامن زدن به تقابلها بود؛ به نحوی که آنها را ابدی و نهادینه سازد و از سوی دیگر آن که از رهگذر همین تقابلها، امر سیاسی و همگانی را برای همیشه به تعطیلی بکشاند.
دولت نهم بر خلاف وعدههای اولیهی خود هرگز به فرودستان اجازه نداد تا صدایی در عرصهی سیاست داشته باشند، بلکه در صدد بر آمد تا از رهگذر خیریه و اعانه، آنها را به خود وابسته تر کرده و آتش کینه و نفرت آنها را نسبت به بالا دستیها همواره شعله ور نگاه دارد. از همین رو جنبشهای کارگری و دیگر تشکلهای مستقل را مورد حمله قرار داد و هر نوع صدای مخالفی را به شدت سرکوب کرد. علت قهر بسیاری از فرودستان با دولت را نیز باید در همین سیاستهای طرد کننده و مشکلات اقتصادی ای جستجو کرد که دولت برای آنها ایجاد کرده است. بر همین منوال این دولت بر تقابلهای جنسیتی، مذهبی، و قومی هم افزود و جامعه را به بخشهای پراکنده ای تقسیم کرد که هر یک از آنها بر اساس هویتهای خود در مقابل یکدیگر صف کشیدهاندو مدعیاند. ترک و عرب و کرد و بلوچ را بر علیه فارس شورانید، سکولار را در مقابل مذهبی قرار داد، زنان را به تقابل با مردان واداشت، اقلیت را در مقابل اکثریت بر کشید و پاداش داد، نهادهای نظامی و امنیتی را در برابر مردم قرار داد، خارجی را در مقابل داخلی و بالعکس به صف کرد، و دست آخر هم با دست بردن در انتخابات و تقلب در صدد بر آمد امر همگانی و سیاسی را در جامعهی بخش بخش شده و پراکنده برای همیشه از خاطرهها بزداید.
در جامعهی دو قطبی شده و چند قطبی شدهی مبتنی بر تقابلهای دوتائی و نابرابریهای نهادینه شده احیای سیاست در قامت امر همگانی به معجزه بیشتر شبیه است.
جنبش سبز: علیه نابرابری و هژمونی؟
اکنون که سی واندی سال از انقلاب ایران میگذرد، مرور آنچه گذشت، نه تنها برای فهم گذشته، بلکه برای فهم امروز از اهمیت بسیار برخوردار است. پرسش مهمی که در اینجا وجود دارد این است که آیا جنبش سبز میتواند از تقابلهای دوتائی فراتر رود و با زیر سؤال بردن نابرابریها امر همگانی را احیا کند؟
شکی نیست که جنبش سبز امر سیاسی را به گونه ای معجزه وار احیا کرده است. سیاست و زندگی روزمره باز به یکدیگر گره خوردهاند و تمام تلاشهای دولتهای پس از انقلاب برای فراموش کردن آن بر باد رفته است. شعار «رأی من کو؟» تجلی بارز بازگشت امر سیاسی است که دولتها بنا داشتند آن را به حکومتگری و امری مختص «خواص» تقلیل دهند. تا به اینجا جنبش پیروز بوده است. با اینهمه به نظر میرسد شرایط بقای آن برای تأثیرگذاری بر بدنهی سیاسی و ایجاد تغییر به این سادگیها نیست. مثالهائی میزنم تا از رهگذر آنها توضیح دهم که چگونه این جنبش با وجود همهی نقاط مثبت، به قدر کافی از تقابلهای هژمونیک فراتر نرفته و بر ساختگی بودن آنها را به عنوان ضد سیاست و در خدمت هژمونی حاکم فاش نساخته است. بر عکس، گاهی گروههایی از جنبش متمایل به ابدی کردن همین تقابلها و استوار کردن امر همگانی بر آنها هستند که بدیهی است نسخهی بدل رویههای طرد کننده ای هستند که قاصر از همه گیر بودن و جامعیتاند. درست به همین دلیل برخی از این تقابلها را باید ضد سیاسی دانست.
یکی از این تقابلها، قرار دادن سکولارها در مقابل مذهبیها و دعاوی هر یک از آنها علیه یکدیگر است. صف بندیهائی که «سکولارها» در برابر «مذهبیون» و بالعکس ایجاد کردهاند و دعاوی ای که هر کدام در ترجیح بر دیگری ایراد میکنند، کمتر به خود این تقابل و پرسش از آن به عنوان امری ضد سیاسی پرداخته است.
از سوی دیگر، شکی نیست که جنبش سبز عمدتاً بر دوش طبقهی متوسط سوار بوده است. اما در ادبیاتی که بعضاً در جنبش نمونههای بی شماری از آن را میتوان سراغ کرد، فرودستان، بسیجیان، شهرستانیها، نادارها، یعنی درست همانهائی که قربانی سیاستهای دولتهای پس از انقلاب بودهاند و اکنون به بازیچهی نهادهای قدرت بدل شدهاند، بعضاً با عناوین تحقیر کننده ای همچون « ساندیس خور»، « بی شعور»، «گدا گشنه»، « ته شهری»، « بی سواد»، و... طرف خطاب قرار میگیرند. روشن نیست که تفاوت میان این ادبیات با آنچه روزنامهی کیهان برای تخطئهی مخالفانش به کار میبرد در چیست؟
تقابل، طرد، و دیگری سازی در ادبیات برخی از گروههای درون جنبش به همین جا ختم نمیشود. از باب نمونه قرار دادن و ایجاد تقابل میان «عرب» در مقابل ایرانی تنها به صرف اینکه برخی از افراد حزب الله لبنان در سرکوب تظاهرات خیابانی حضور داشتهاند، یا باتولید نگاه تحقیر آمیز دولت به مهاجرین افغانی و تحقیر آنها، از نمونههای دیگر است. در این موارد خود تقابل و غیریت سازی کمتر زیر سؤال رفتهاند، بلکه تنها سویههای ترجیح در آنها جا به جا شدهاند.
خلاصه کنم: جنبش سبز جنبشی عمدتاً برخاسته از دل طبقهی متوسط شهرنشین و عمدتاً فارس و مرکز نشین بوده است. البته در اینجا منظور نظر صرفاً طبقهی متوسط اقتصادی نیست. اگر به جای ابزار تولید سبک زندگی و الگوی مصرف فرهنگی و اقتصادی را در نظر بگیریم، طبقهی متوسط شاید شعاع بیشتری را در بر گیرد.
جنبش سبز در بیشتر اوقات تا بدین جای کار مفتخر به آن بوده که تنها نمایندهی همین طبقات متوسط شهرنشین و فارس است و جز در مواردی معدود همچون برخی از بیانیههای رهبران، کمتر دغدغهی شمولیت و جامع نگری و تلاش برای جامعیت داشته است. بر عکس ادبیات آن گاه مبتنی بر طرد و تقابل هر چه بیشتر بوده است. با این نگرش جنبش سبز نه تنها نخواهد توانست دعوی ای همه گیر و جامع را به وجود آورد، بر عکس بر طبل تقابل میان فرادستان و فرودستان، فارس و غیر فارس، بالادستی و پائین دستی، درونی و بیرونی، سکولار و مذهبی و ... خواهد کوبید و به نوبهی خود این تقابلها را به عنوان هژمونی مؤثر برای غیر سیاسی کردن و دو قطبی کردن جامعه و ادامهی روند فعلی بازتولید خواهد کرد.
پرسش مهمی که وجود دارد آن است که آیا این دعاوی که در آنها یکی از سویهها دعوی اعتبار و برتری و حقانیت بر دیگری را دارد، جز از راه کسب قدرت سیاسی ( یعنی وضعیتی که امروز با آن مواجهیم) و با قهر و غلبه قادر خواهند بود برتری خود را به اثبات برسانند؟ برای مثال چنانچه «سکولارها» یا « نواندیشان دینی» یا «فمینیستها» یا «فارسها» یا «طبقهی متوسط» یا هر گروه اجتماعی دیگری که هویت فردی خود را به هویت اجتماعی و اقتصادی گره زده اگر امروز به قدرت برسند، آیا راهی جز آنچه جمهوری اسلامی تا کنون رفته است، خواهند پیمود؟ این دعاوی و حاملان آن در گروههای اجتماعی گوناگون از چه طریق و چگونه میخواهند ثابت کنند و تضمین دهند که تجارب دو دورهی گذشته یعنی پهلوی و جمهوری اسلامی را تکرار نخواهند کرد؟ پاسخ البته در مورد برخی از این گروهها به واسطهی آنکه آزمون خود را پس دادهاند، روشن است. شاید درست از همین رو باید خود این تقابلها را به عنوان اموری ضد سیاسی و هژمونیک افشا کرد و به مقابله با خود آنها پرداخت.
تا اینجا بحث در این مورد را کنار گذاشتم که آیا اساساً میشود حتی هویت انسانی مان را در یکی از این تقابلها جای داد یا خیر؛ هر چند پاسخ برای خود من روشن است: در درون هر یک از ما به همان میزان یک سکولار نهفته است که یک مذهبی، به همان میزان یک مرد که یک زن، به هماناندازه فارس که یک غیر فارس، به هماناندازه فرادست که یک فرودست، و به همان میزان یک درونی که یک بیرونی. پرسش مهم تر اما این است که حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که هویتهای ما یکدستاند و در یکی از مقولاتی جای میگیرند که نظام با همدستی خودمان، ما را به زور در آنها جای داده است، این بداهت و فرض مسلم از کجا میآید که میشود هویتهای فردی را مبنای کنش جمعی و سیاسی همگانی قرار داد؟ اصلاً سیاست مگر فراتر رفتن از این هویتهای فردی نیست؟ از چه رو مثلاً جنبش زنان باید تنها نمایندهی زنان سکولار طبقه متوسط شهرنشین باشد و به کدام دلیل جنبش سبز باید تنها حامل خواستهها و مطالبات طبقهی متوسطی باشد که هنوز با یکدیگر بر سر این میجنگند که آیا مذهبی بودن بهتر است یا سکولار بودن و حکومت را باید بر کدامیک بناکرد؟
بحثم به هیچ رو به اینجا منتج نمیشود که باید این هویتهای فردی را نابود یا در یکدیگر ادغام کنیم. درست بر عکس، بحث بر سر آن است که سیاست و حوزهی همگانی جائی است که افراد با این هویتهای متکثر وارد آن میشوند، اما صرفاً به برکشیدن آنها و برتری دادن آنها بر دیگران نمیاندیشند، زیرا در این صورت وضعیت منازعه یعنی وضعیتی که در آن هر گروه تنها در صدد کسب قدرت از راه قهر و غلبه است کماکان پا بر جا خواهد بود و هرگز به مجادله یعنی وضعیتی که در آن هویتهای فردی حفظ میشوند اما حق طرف مقابل در حیات سیاسی به رسمیت شناخته میشود و دیگری محترم دانسته میشود، بدل نخواهد شد.
جنبش سبز را شاید بتوان به کلاه انقلاب ایران بر سر نظام اسلامی تشبیه کرد. این جنبش به یادگاری بدل شده از واقعهی انقلاب ایران که امر سیاسی و همگانی را احیا کرد و در مقابل غصب و خصوصی کردن سیاست بر آشفت. اما پاسداشت امر سیاسی و همگانی ممکن نیست مگر با فراتر رفتن از همان تقابلهای هژمونیک و سیاستها و رویههای تبعیض آمیز مبتنی بر آنهاکه در سی واندی سال گذشته سیاست را از یکسو به حیات خلوت حاکمان و از سوی دیگر به زائدهی هویت و منفعت شخصی و اجتماعی مردم بدل کرده است. میشود با پیگیری سیاستهای همه شمول بسیاری از آنهائی را که در جامعهی سیاست زدائی شده و مملو از نابرابری بی هدف و سرگردان پرسه میزنند و از این سو به آنسو و از این اتوبوس به آن اتوبوس در نوسان و رفت و آمداند، به سیاست همگانی دعوت کرد.
منبع:
http://www.irangreenvoice.com/article/2010/feb/18/1396
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر شما بلافاصله منتشر خواهد شد. این بلاگ خبری، امکانات اندکی دارد و براساس اعتماد و خودکنترلی اداره میشود. لطفا از موضوع خارج نشوید و خویشتندار باشید.