عباس موسائی*
تأملی در پاسخ نیکفر به کدیور
نویسنده محترم جناب آقای دکتر محمد رضا نیکفر در گفتگوئی که اخیراً با آقای مهدی خلجی داشته اند، همچنان به ادعای خود در مقاله ی «الا هیات شکنجه» پای فشرده و تأکید کرده اند که، حقیقت دین در زندان اوین محقق می شود. آقای نیکفر با نادیده گرفتن انتقاد دکتر محسن کدیور در سخنرانی دانشگاه نورث وسترن که گفته بود نه دینداری مسلتزم استبداد ورزی است و نه سکولاریسم ملازم دموکراسی، ما در دنیا رژیم های استبدادی سکولاری هم داشته ایم(نقل به مضمون). می نویسند: «کدیور توانائی بسیار جالب دین را به نمایش می گذارد ، توانایی انکار را» و پس از مقدمه چینی نتیجه می گیرد :«به هر حال زندانی در پایان به وساطت شکنجه، به وصال الاهی می رسد.»
ایشان با کنار هم نهادن جمله های درست و نادرست اصرار دارد که حقیقت آن چیزی است که من می گویم:«تا زمانی که درد برقرار است ، آن خدا خدایی حقیقی است . من این جمله را گسترش می دهم و می گویم تا این رژیم الاهی برقرار است ، حقیقت الاهی همین است که وی بر ما پدیدار می سازد. هر مومنی که جز این می گوید، باید به فکر رژیم دیگری باشد.» به زبان دیگر او گفته است که وسط زمین این نقطه است که من می گویم ، هر کس نمی پذیرد اندازه بگیرد!
ناتوانی از نقد محتوائی
پاسخ ایشان از یک نقد محتوایی رنج می برد. می طلبید که اگر پاسخ کدیور را از توانایی انکار دین» قلمداد می کنند، خود از در انکار وارد نمی شدند . اگر نیکفر بر سخنان کدیور و فراتر از آن به پروژه ی فکری ایشان نظری می افکندند و از آنجا که اختلاف آنان از موضوع رعایت و عدم رعایت حقوق بشر ناشی می شد، با معیار اعلامیه جهانی حقوق بشر، کدیور را مورد انتقاد قرار می دادند و انحراف احتمالی ایشان از این معیار را گوشزد می کردند، آنگاه کسی حق نداشت ایشان را به مغالطه گویی متهم کند.
اما و اگر های ایدئولوژیک به تعبیر دکتر میر علی سپاسی راهزنِ راه دموکراسی جوئی است و سخنان اخیر برخی از دوستان که خود را روشنفکر سکولار می نامند گوشزد می کند که ایدئولوژی گرایی در منظومه ی فکری ایشان نیز دست کمی از ایدئولوژی گرایی اقتدار گرایانه ندارد.
آیا نیکفر عزیز که می کوشد دین واقعی را همانی بداند که توسط بازجو و در زندان متبلور می شود و مدعی است خدای مسلمانان باید مسئولیت متولیان امور را بر عهده گیرد و یک مسئولیت عرفی را چون به نام دین است، تحت مسئولیت دین و خدا بیاورد، از در انکار و چشم پوشی بر منطق کدیور وارد شده است یا کدیور که روشنفکرانه و واقع بینانه هم سرنوشت دیانت و هم سرنوشت خرد را از استبداد جدا می کند. آیا خرد را در مقابل دیانت آوردن راهزنی به نام خرد نیست؟ آیا چشم پوشی بر واقعیت نیست؟ آیا این یک استدلال عادلانه است که عمل غیر دینی یک بازجو (شکنجه گر) که معلوم نیست مسلمان است یا غیر مسلمان، به تعالیم دین خود عامل است یا بیشتر عمله استبداد است تا اسلام، را همه ی مسلمانان و خدای آنان بر عهده بگیرند حتی اگر خود منتقد آن روش باشند؟
با همین منطق آیا خود آقای نیکفر حاضرند مسئولیت انواع سکولاریسم غیر دموکراتیکِ چشم بسته به حقوق بشر، غیر انسانی ، اقتدار گرایانه، نژاد پرستانه و ... را بپذیرند، صرفاً چون سکولارند. آیا منطق نیکفر که کدیور را به انکار متهم می کند، خود یک انکار طلبی مضاعف نیست. از یک طرف انکار واقعیتی به نام دینداری انسان دوستانه و از طرفی چشم پوشی و انکار سکولاریسم غیر انسانی . پاشنه ی آشیل استدلال نیکفر آنجاست که روشنفکری دینی را ملزم به پذیرش چیزی کند که مورد نقد جدی ایشان(روشنفکری دینی) است و اگر آنان بخواهند در حاشیه نمانند باید آنگونه که نیکفر می گوید، مسئولیت آنچه را که دینی نمی دانند نیز بپذیرند!
نیکفر عزیز به درستی می نویسد، کسی که حاضر نشود چشم در چشم مسائل بدوزد ، نمی تواند به حل آنها کمر ببندد. البته و صد البته این سخن، سخنی متین است، مرضی که ناشناخته بماند، درمان نمی پذیرد و از آن مهم تر زمانی است که پزشکان حاذقی چون نیکفر چشم بر بیماری واقعی ببندد و پزشکان دلسوز را از رسیدگی به حال بیمار بر حذر دارند. البته جناب ایشان به کرات فرموده اند که «روشنفکری دینی را جدی می گیرند»، «برقراری یک دموکراسی پایدار در ایران بدون بهره گیری از ظرفیت های یک اسلام کثرت گرا امکان پذیر نیست»(نقل به مضمون).
آیا پذیرش حداکثری مبانی شهروندی مدرن، به رسمیت شناختن حقوق طبیعی انسان از این حیث که انسان است، اعتقاد به حکومت بر آمده از اراده ی ملت (به معنای مدرن آن) ، عدم اعتقاد به حق ویژه برای هر صنف از جمله روحانیت ، توسط روشنفکران دینی و مخصوصاً دکتر کدیور و از آن مهم تر توسط فقیه سنتی ای چون مرحوم آیت الله منتظری از انطباق این اندیشه ی دینی با مبانی حکومت جدید حکایت نمی کند که نیکفر از «جارو کردن زباله ها به زیر فرش» توسط اصلاح طلبان دینی سخن می گوید. جارو کردن زباله ها به زیر فرش توسط آنانی صورت می گیرد که حاشیه را با متن اشتباه گرفته اند و بنابراین به جای پرداختن به بیماری ، تزئینات را مد نظر گرفته اند.
همراهی ناخواسته با بنیادگرایان خشونت طلب
روشنفکر واقع بین و مسئول، دکتر علی میر سپاسی ، در کتاب «اخلاق در حوزه ی عمومی» به درستی می نویسند« از آنجا که اسلام مهمترین ارزش های فرهنگی و اخلاقی ایرانیان است، تحقق مدرنیته و دموکراسی در ایران نیز در گرو سازگار کردن مدرنیته و پیش فرضهای آن با قرائتی جدید و دموکراتیک از اسلام است.» (اخلاق در حوزه ی عمومی ص 179-178) سخن محوری و بنیادین نواندیشان دینی آن است که آنچه در مسیر تکوین اندیشه ی استبداد ایرانی اتفاق افتاده است نه ناشی از اصول اساسی دین که ناشی از یک خوانش انحرافی، سودانگارانه، قدرت گرایانه و ناسازگار با روح دین است. اگر آنان بتوانند از درون دستگاه فکری سنتی- فقهی خود این برداشت را به چالش بکشند، چرا باید با جزم گرایی فکری ناسازگار با شرایط ایران تمام الاهیات دینی را الاهیات شکنجه نامید و بر آن اصرار ورزید؟
آیا اینکه حقیقت دین در زندان متبلور می شود به طور مکرر تکرار شود و از دیگران خواسته شود که اگر غیر از آن فکر می کنند باید به دنبال رژیم دیگری باشند، از منطق بنیاد گرایانه ی «حقیقت گرانسنگ تر از انسانیت است» پیروی نمی کند؟ امروز علاوه بر جریان بنیادگرا که مدعی است حقیقت دینی نزد آنهاست جریان جزم اندیش سکولار نیز حقیقت دین را در اختیار بنیادگرایان دینی می داند. اگر ادعای جریان بنیادگرا از اصالت قدرت ناشی می شود، چشم پوشی جزم اندیشی سکولار بر سخنان مستدل نو اندیشی دینی نیز نمی تواند از اصالت قدرت به دور باشد، که برخی از جمله نیکفر و نوری علاء اخیراً فرموده اند که متأسفانه فضای خارج که متعلق به سکولارها بود نیز توسط اصلاح طلبان مذهبی به یغما برده شده است!
تحلیل نیکفر در مختصات کنونی فضای سیاسی و اندیشگی ایران، چه خود ایشان بخواهند و چه نخواهند، خدمت به جریان خشونت طلب است. چرا؟ چون در جائی که روشنفکری دینی و مخصوصاً کدیور، با برجسته کردن امکانات انسان دوستانه ی دین، انحراف از دیانت را گوشزد می کنند، نیکفر حقیقت را آنی می داند که در زندان متبلور شده است. علاوه بر آن بی توجهی نیکفر بر مدارا طلبیِ مد نظر روشنفکری دینی و مخصوصاً کدیور، ایشان را به دونوعی قطبی اندیشی هدایت نموده که نهایتاً دین را آنچیزی بپندارد که در زندان اوین بروز نماید. این دیدگاه علاوه بر آن که نامبتنی بر واقعیت و ناشی ازمقدمه چینی های خیالُبن است به ایجاد تنش بیشتر و خشونت مضاعف، که گویا آقای نیکفر خواهان آن نیست، می انجامد.
«آنچه بر ژوپیتر رواست بر گاوان روا نیست» مَثَل دوستان سکولاری چون نیکفر است، حقیقت دین همان چیزی است که در زندانها متبلور می شود و سکولاریسم ربطی به فاشیسم ندارند! البته باید بین منطق نیکفر و پاسخ کدیور خواننده قضاوت کند که چه کسی از موضع انکار وارد شده است:آنکه (کدیور) نه دینداری را مستلزم استبداد ورزی می داند و نه سکولاریسم را ملازم دموکراسی ، یا آنکه (نیکفر) «الاهیات اسلامی» را «الاهیات شکنجه» بنامد چون در زندانی در یک کشور اسلامی به نام دین شکنجه روا داشته اند. باید توجه جناب نیکفر را به این نکته جلب کرد که ایشان با یک پدیده به نام «الاهیات سیاسی اسلامی» مواجه نیستند که از آن با صفت «الاهیات شکنجه» یاد کنند. از همین روست که رواست از چشم پوشی وی بر کثرت باوری در اندیشه های سیاسی اسلامی(سوای صحت یا عدم صحت آنان) سخن گفت. حتی نمی توان در یک الاهیات سیاسی شیعی سخن گفت و از آن جزئی تر اندیشه ی سیاسی فقیهان و نو اندیشان دینی با هم متفاوت است.
خشک اندیشی سکولاریستی
در این جاست که نباید خشک اندیشی را فقط به فرقه ی بنیاد گرای دینی نسبت داد. اگر خشک اندیشی دینی حقیقت دین را در اختیار خود می داند، خشک اندیشی سکولاریستی ضد دینی نیز حق را به آنها می دهد و در اینجا به خود دو حق می دهد؛ 1-دین آنچیزی است که بنیادگرایان مذهبی می گویند و 2-حقیقت تفسیر مدرنیت نیز در اختیار ماست. آنان نه تنها سرداران لشکر خود را انتخاب می کنند، بلکه انتخاب لشکر رقیب را وظیفه ی خود می دانند.
دین ستیزی خوئیِ پنهان در ضمیر جناب نیکفر، وی را بر آن می دارد که به هر دری بزند تا برای محکوم کردن دین سندی ارائه دهد و آن اسناد را در نمایشگاهی به نام«وسائل الدین» جای دهد. همه ی آنچه در نمایشگاه ذهن ایشان از تاریخ دین جای دارد، به زعم ایشان در زمان خودشان توسط قدرتمند ترین نماینده ی دین به عنوان یک وسیله ی دینی نگریسته شده است. بنابراین وی حق دارد بدون تفحص در این باب که آن دستگاه دینی است یا غیر دینی، آن را در نمایشگاه خود قرار دهد. البته در نمایشگاه ایشان دستگاههای دینی – انسانی جایگاهی ندارند، هر چند تأکید کرده باشد که آنان را جدی می گیرند.
اصرار نویسنده بر اینکه حدیث دینداری را از زبان و عمل بازجو(که یک انحراف حتی در برداشت رسمی است)بینگارد، وزن دهی افراطی به برداشتی افراطی است و چشم پوشی آگاهانه از ظرفیت فربه ی اعتدال و میانه روی دینی. تفاوت نیکفر با دیگران در آن است که مرتب تأکید می کند که روشنفکری دینی را جدی می گیرد ، اما و فقط اما این ادعا در لفظ باقی می ماند. چه در مقاله ی «الاهیات شکنجه» و چه در گفتگو با مهدی خلجی سعی کرده است اسلام را آنگونه بفهمد و بفهماند که بنیادگرایان عرضه می دارند. مثلاً ادعای شیرین عبادی را که در سازگاری اسلام و حقوق بشر سخن می گوید، یک آرزو می داند. همین جا نیز بر همین مدعا و استدلالهای محسن کدیور چشم می پوشد .
البته زیرکانه و بدون ترس، از اینکه او را به تناقض گویی متهم کنند می نویسد:« جهان معنایی اسلام بسیار پهناور است. من به هیچ وجه بر آن نیستم که آن را به الاهیات اسلامی، از این طریق به الاهیات سیاسی و از این طریق به الاهیات شکنجه فرو کاهم. ولی «الاهیات شکنجه» یک امکان واقعی پدیداری حقیقت اسلامی است و نکته ی مهم این است که حقیقت، چیزی جزء امکان های پدیداری آن نیست. نیرو، همان تظاهر نیروست.» این تناقض گویی آنقدر رساست که نیاز به ارجاع به نوشته های دیگر جناب دکتر نیکفر را نمی طلبد.
مطلق انگاری و منطق قبیلگی
منطق مطلق انگارانه و کلیت گرای حاکم بر گفتگوی مهدی خلجی و نیکفر(و مخصوصاً پاسخ های نیکفر) لشکر آرایی یک جانبه ای است بر همه ی اندیشه های دینی و جالب آنکه در این صف بندی از مطالبی استفاده شده است که نیکفر هم می داند که مورد تأئید بخش گسترده ای از روشنفکران دیندار نیز هست، اما اینکه ایشان سعی می کند این اختلافات را برجسته نسازد برای آن است که مانع وصول او به «الاهیات شکنجه» نشوند.
این منش ما را به یاد منطق قبیلگی می اندازد . رفتار یک عضو قبیله صفت آن قبیله قلمداد می شد. از آن مهم تر هر کدام از افراد قبیله بایستی خود را آماده ی تاوان قصور هر کدام از افراد قبیله کنند. اینکه فردی ازآن قبیله خود آن حرکت را محکوم کند، یا به دلایل انسانی از درون رنج برده باشد، قابل دفاع نیست.
سُرخه پسر افراسیاب در مقابل کشتن سیاوش توسط پدر ایستادگی کرد و از درون رنجید و حتی مخالفت را به زبان آورد، اما چون سیاوش توسط افراسیاب کشته شده بود، ایرانیانِ خون خواهِ سیاوش، با چشم پوشی از موضع سُرخه او را به مسلخ بردند. این حکایت نو اندیشان دینی و دیانت است که باید تاوانِ افراطی گری هایی به نام دین را بپردازند، البته افراط گرایی سکولار نیز انتقام را از هر دینداری می ستانند.
آیا اینکه صرفاً حکومتگران از حکومت دینی سخن می گویند، به نیکفر این اجازه را می دهد که هر بی مبالاتی را ناشی از دیانت دانسته و همچون حداکثر گرایان ایرانی در جستجوی ریشه ی دینی یا شبیهی تاریخی در دین برای آن موضوع باشد، همچون کسانی که سخن از شیمی و فیزیک اسلامی می گویند. اگر در برداشت رسمی شکنجه گری باشد، این به معنای الاهیات شکنجه نیست.در برداشت سنتی از شریعت «رساله ی حقوق» آیت الله العظمی منتظری نیز موجود است که در آن حقوق مدرن انسان فربه تر از اعلامیه ی جهانی حقوق بشر و از موضع حق انسانی انسانها و نیز تکلیف شرعی آنان به رسمیت شناخته می شود.
سکولارهای دین ستیز، سکولارهای معتدل
نوشته های دکتر نیکفر، علیرغم نقاط مثبت فراوان ، از رگه های انتزاعی و ذهنی برخوردار است. این نوشته ها به میزانی که از انتزاع به سمت واقعیت میل می کنند، قابل تأمل تر می شوند. اوج این انتزاع ورزی را در« الاهیات شکنجه» می بینیم . در مقاله ی «دین جدا خواهی – دولت جدا خواهی» کُدهایی وجود دارد که از اشراف نیکفر بر اوضاع فکری مشروطه خواهی – مشروعه خواهی حکایت دارد. البته در همان جا نیز از محوریت (مطلقیت – مشروطیت) به محوریت (دین – سکولاریسم) تغییر مسیر داده می شود که محوریت تحلیل را از واقعیت به انتزاع سوق می دهد.
تضاد تاریخی دولت و ملت(تعبیر دکتر همایون کاتوزیان) و گذار فقیهان بلند مرتبه شیعه از اندیشه ی ظل الهی (مخصوصاً سده های منتهی به مشروطیت)به حق حکومت مردم "حکومت در عصر غیبت از آن جمهور مردم است(آخوند خراسانی) و حکومت موجر و مردم مستأجر هستند(محلاتی)" نادیده گرفته می شود.
وزن دادن به بی وزنی و نادیده گرفتن واضحات، دردی از دردهای جامعه ی ایرانی را دوا نمی کند. خیال اندیشی دینی و سکولار هرگز در بستر ایران نجات بخش نخواهند بود. چون این یکی مبانی سترگ دستاورد بشری(حقوق بشر) و آن یکی بر واقعیتهای تاریخی- فرهنگی چشم پوشی می کند. البته روشنفکری متعادل سکولار را برای تعادل افکنی و جلوگیری از تقلیل مفاهیم توسط نو اندیشان دینی باید جدی گرفت . روشنفکرانی همچون دکتر میر سپاسی که از «مدرنیته ها »سخن می گویند نه از مدرنیته، همچون داریوش آشوری که روشنفکری دینی را بدیل روشنفکری سکولار نمی دانند، بلکه آنان را در یک جرگه و برای دستیابی به شهروندی مدرن حائز اهمیت می دانند.
و سخن پایانی آنکه نگذاریم سرنوشت نسل های آینده ی این کشور قربانی تحلیل های خیالی مان شود. وظیفه ی همه ی رهبران فکری و سیاسی«شهروند خواه» آن است که از مطلق انگاری و خیال اندیشی به سوی واقعیت عزیمت کنند.
* کارشناس ارشد علوم سیاسی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر شما بلافاصله منتشر خواهد شد. این بلاگ خبری، امکانات اندکی دارد و براساس اعتماد و خودکنترلی اداره میشود. لطفا از موضوع خارج نشوید و خویشتندار باشید.