۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

داستان ضحاک را برای همه بازگو کنید

رسانه شمائید

پدر بزرگم می گفت در طوایف لر شاهنامه خوانی مرسوم بود؛ اما پدر من به جای خواندن شاهنامه برای فرزندش، همیشه دنبال کوپن بود و این روزها هم که نگران دیر رسیدن سهام عدالتش است. حالا کمی از آنچه که پدر بزرگ گفت را یادم می آید هنوز طنین صدایش در گوشم است که سعی می کرد با لحنی کودکانه این داستان را برایم بازگو کند: ضحاک پادشاه بدی بود او وقتی اجازه داد شیطان بر شانه هایش بوسه بزند دو مار مخوف از شانه اش رشد کرد . شیطان به ضحاک گفت اگر این مارها را سیر نکنی خودت را می خورند و تنها غذای این مارها مغز جوانان کشور توست. این شد که هر روز ضحاک دو جوان را قربانی می کرد تا مغز آنان خوراک مارها شود. اطراف ضحاک سربازهایی بودند که مردم را خیلی اذیت می کردند. برخی از سربازهای ضحاک از ترس جان در سپاه او بودند. برخی از روی نیاز و گروهی هم فریب موبدان اطراف ضحاک را خورده بودند. چون ضحاک نمی خواست که مردم از این همه ظلم او خشمگین تر شوند تعدادی موبد را اطراف خود جمع کرده بود و به آنها پول و قصر می داد تا به مردم بگویند که این مارها از طرف خداوند مامور شده اند و این جوانان گناهکارنی هستند که باید قربانی خدا شوند تا گزند و قحطی به کشور نرسد. به همین خاطر بعضی از مردم زودباور هم طرفدار ضحاک شده بودند. اما هر روز که می گذشت جوانان بیشتری قربانی می شدند و ظلم و ستم های ضحاک هم بیشتر می شد تا اینکه بالاخره روزی کاوه که آهنگری عادل و شجاع بود با یاری مردم بر ضحاک خروشید… همیشه این جای داستان که می رسیدیم خوابم می برد. خیلی دوست داشتم ببینم ادامه داستان چه می شود. بالاخره کاوه بر ضحاک پیروز می شود یا نه؟ امروز خواب پدر بزرگم را دیدم و تصمیم گرفتم ادامه داستان ضحاک و کاوه آهنگر را بخوانم. بدم نیامد که شما را هم در خواندن تمام این داستان سهیم کنم. بعد از پادشاهی طهمورث، فرزندش جمشید به تخت نشست . او با قبول دو منصب پادشاهی و موبدی مسئولیتی جدید برای خودش می پذیرد . زیرا كه پیش از او پادشاهان وظیفه حفظ امنیت را بر عهده داشتند و هدایت خلق وظیفه موبدان بود . اولین كار او فراهم آوردن سلاح بود و از آهن سلاح و زره و كلاهخود ساخت كه اینكار پنجاه سال بطول انجامید و بعد به اختراع و ترویج صنعت نساجی می پردازد و هنر بافتن و پوشیدن لباس رواج می یابد . و وقتی امنیت در جامعه برقرار شد و مردم لباس بر تن كردند به فكر تقسیم بندی طبقات اجتماعی می افتد . جمشید مردم را بر چهار گروه تقسیم كرد اولین گروه مردان دینی بودند و آنها را از جامعه دور كرد و به كوه ها فرستاد . گروه دوم مردان رزم بودند كه موجب امنیت كشور بودند . گروه سوم برزگران كه كارشان كاشتن و درویدن بود و چهارم پیشه وران و كارگران بودند. بعد به دیوان تحت فرمانش دستور داد كه آب و خاك را با هم آمیختند و گل درست كردند و خشت زدند و با سنگ و گچ حمام و كاخها را بنا كرد . وقتی نیازهای اولیه زندگی را برطرف نمود ، گوهرها را از معادن استخراج كرد و سپس در جستجوی بوی خوش برآمد و به گلاب و عنبر و عود دست یافت . و با آموختن رموز پزشكی برای تندستی دردمندان اقدام نمود . با ساخت كشتی بر آب چیره شد و با كشتی به سفر پرداخت . بدینشان جمشید با خردمندی بر همه هنرها دست یافت . سپس تختی گوهر نشان ساخت و در آن نشست و به دیوان دستور داد كه تخت را از زمین بر آسمان ببرند .او كه همانند خورشید در آسمان سیر می كرد جهانیان را شگفت زده كرد . و آن روز را كه برابر با اول فروردین بود بزرگان شادی كردند و این روز فرخنده را نوروز نامیدند و سالیان سال این روز را جشن گرفتند . و مراسم عید نوروز از آن روزگار به یاد مانده است . جمشید سیصد سال همین گونه پادشاهی كرد و اینگونه بود كه غرور در دلش راه یافت و ناسپاسی پیش گرفت و ادعای خدایی كرد داستان ضحاك و پدرش در گوشه ای از قلمرو پادشاهی جمشید ، آنطرف اروندرود در دیار تازیان ، مرد خداشناسی به نام مرداس بر قبیله خود حكومت می كرد . مرداس مرد خدا ترسی بود و از نعمتهایی كه در اختیارش بود به مردم دریغ نمی كرد و مردم اجازه داشتند كه از گله های بز و شتر و میش او شیر بدوشند و بنوشند . مرداس فرزند پسری داشت بنام ضحاك كه اندك بهره ای از مهر و محبت در وجودش نبود . او فردی جاه طلب و گستاخ و عجول بود . به او لقب پیوراسپ داده بودند زیرا ده هزار اسب تازی با دهنه لگام زرین در اختیار داشت . قسمت اعظم شب و روز بر اسب سوار بود نه از برای جنگاوری و دفع دشمن بلكه برای خودنمایی . و اینگونه بود كه ابلیس او را برای دستیابی به نقشه هایش مناسب دید . و روزی بصورت فردی نیكخواه نزد او آمد و ضحاك فریفته حرفهای او شد و از نقشه شوم او آگاه نبود . ابلیس كه دید ضحاك تهی مغز فریفته ستایشهای او شده است خوشحال شد و به او گفت : سخنهای زیادی دارم كه كسی جز من آنرا نمی داند ولی اول باید با من پیمان ببندی . ضحاك هم با او پیمان بست و سوگند خورد كه راز او را من با كسی نگوید . سپس ابلیس كه شرایط را مناسب دید به او گفت : وقتی پسر جوانی چون تو هست چرا باید پدر پیرت فرمانروائی كند ؟ پدری كه پسری همانند تو دارد زنده ماندنش چه ارزشی دارد ؟ این پند را از من بشنو و او را از میان بردار تا صاحب همه این كاخها و گنجها شوی . جوان از تصور قتل پدر دلش پر از اندوه می شود . و به ابلیس می گوید كه انجام این كار شایسته نیست و راهی دگر بجوید . اما ابلیس پیمانش را یادآور می شود و به او می گوید اگر با من همراه نباشی بر پیمانت وفادار نبودی . وهمیشه ننگ پیمان شكستن را بهمراه خواهی داشت و پست می گردی . بدین ترتیب مرد تازی را رام كرد تا سر به فرمان او آورد . ضحاك از او پرسید كه حال باید چه كرد ؟ ابلیس به او گفت من چاره آنرا می دانم و كافی است كه تو سكوت كنی زیرا نیاز به كمك كسی ندارم . مرداس باغ دلگشایی داشت . او قبل از طلوع آفتاب از خواب بر می خواست و برای غسل بامدادی و ستایش پروردگار بدون چراغ یا همراهی آنسوی باغ می رفت .و این فرصت مناسبی برای نقشه های شوم ابلیس بود . و ابلیس بر سر راه او چاه عمیقی كند و روی آنرا با خاشاك و گیاهان خشك پوشاند . و چون مرداس از آنجا عبور كرد در آن چاه افتاد و بلافاصله مرد . و آن پدری كه در همه شرایط به فرزندش محبت كرده بود و او را در ناز و نعمت بزرگ كرده بود ، فرزندش او را بی شرمانه بدون آنكه رعایت خویشاوندی را كند از سر راهش برداشت . و هیچ فرزندی حتی شیران نر هم اینگونه خون پدرشان را نمی ریزند . مگر اینكه واقعیت چیز دیگری باشد و باید از مادرش پرسید كه آیا او واقعا فرزند این پدر بود ؟ و اینگونه بود كه ضحاك تخت فرمانروایی پدر را تصاحب كرد . ابلیس كه سخنش موثر افتاده بود شروع به بد آموزی تازه ای كرد .به او گفت كه اگر از من اطاعت كنی و از فرمان من سر پیچی نكنی عالم را به كام تو می كنم و پادشاهی جهان را تصاحب خواهی كرد . ابلیس در لباس خوالیگر زمانی كه ضحاك به پادشاهی رسید، ابلیس به شكلی دیگر ظاهر می شود . او بصورت جوانی هنرمند نزد ضحاك می رود و بعد از ستایش ضحاك خودش را آشپزی (خوالیگر) لایق برای ساختن غذاهای شاهانه معرفی می كند . ضحاك كه از سخنان جوان شیفته شده بود ، خورشتخانه (آشپزخانه) را در اختیار او قرار می دهد تا برایش خورش آماده كند . در آن زمان بیشتر غذای مردم از گیاهان بود ولی اهریمن جانوران را سر برید و با گوشت انواع پرندگان و چهارپایان خورشت درست كرد و هر روز یك نوع خورشت برای او آماده می كرد . او از گوشت جانوران خوراك تهیه می كرد تا مریدش را با لذت كشتن و خوردن آشنا كند و مقدمات كارهای بعدش را فراهم آورد روز اول با زرده تخم مرغ غذایی درست كرد و روز دوم با گوشت كبك غذایی آماده كرد و روز سوم با مرغ و بره سفره را بیاراست . روز چهارم از گوشت گوساله خورشتی فراهم كرد و به آن زعفران و گلاب زد . ضحاك كه از خوردن این غذاها لذت می برد . از این همه هنرمندی آشپز به وجد آمد و به او گفت : بگو تا چه آرزویی داری تا آن را بر آورده سازم . خورشگر (آشپز) گفت : ای پادشاه امیدوارم كه همیشه شاد زندگی كنی و همه چیز زیر فرمان تو باشد . دل من از مهر تو آكنده است و من تنها یك خواهش از پادشاه دارم هر چند می دانم كه در این جایگاه لایق چنین پاداشی نیستم . و آن این است كه اجازه دهی تا كتفت را ببوسم . ضحاك وقتی تقاضای او را شنید بدون آنكه بر نیت او آگاه باشد به او اجازه اینكار را داد . و هنگامی كه آن دیو بر كتفهای ضحاك بوسه زد ، ناپدید شد و كسی در جهان این اتفاق عجیب را ندیده بود كه از محلهای آن بوسه دو مار سیاه از كتف ضحاك سر بر می زند . ضحاك می ترسد و دستور بریدن آن دو مار را می دهد ولی بی درنگ دوباره مارها از همان محل روئیدند . پزشك شدن ابلیس پزشكان ماهر همه گرد هم آمدند و هر كدام راه حلی را پیشنهاد كردند ولی هیچكدام موثر نبود . آنگاه ابلیس ظاهر جدیدی به خود گرفت و در لباس پزشكی به نزد ضحاك رفت و گفت : راه درمان بریدن آنها نیست بلكه باید آنها را آرام كرد تا گزندی به تو نرسانند . باید برای آنها از مغز آدمیان خورشتی فراهم كنی تا شاید با این روش آنها سرانجام از بین بروند . و هدف شیطان از این كار چه بود ؟ بله اهریمن می خواست آدمیان را كه دشمنان او بودند از بین ببرد و نسل آدمیان را براندازد سرنگونی حكومت جمشید ادعای خدائی جمشید ، خاطر مردم را آزرده كرده بود قدرت مركزی سست شد فرمانروایان سرزمینهای مختلف سر به شورش می زنند و در جستجوی شاهی جدید به ضحاك رو می آورند . ضحاك خوشحال از این پیشنهاد، لشكری را فراهم آورد و سوی تخت جمشید حمله كرد . جمشید بخت برگشته هم كه كینه مردم را می بیند بدون هیچ مقاومتی تخت و تاجش را ترك می كند و صد سال دور از چشم دیگران زندگی كرد تا اینكه ماموران ضحاك او را در نزدیكی دریای چین اسیر می كنند و بدون آنكه درنگی كنند به فرمان ضحاك بدن او را با اره به دو نیمه می كنند .و بدین ترتیب دوره هفتصدساله جمشید بسر می آید . پادشاهی ضحاك و بدین ترتیب ضحاك شاه ایران گشت . و در این دوره ارزش همه چیز عوض شد . و خوبیها بی ارزش شدند و دروغ و ریا و وحشت در جامعه حكمفرما می شود و افراد نالایق بر جان مردم حكومت می كنند . دو دختر زیباروی جمشید را به نامهای شهرناز و ارنواز را به نزد ضحاك می آورند . و ضحاك آنها را با جادو و سحر در خدمت خود در می آورد . و بدین ترتیب هر روز دو مرد جوان را سر می بریدند و از مغز آنها برای مارها خوراك فراهم می كردند . دو مرد پارسا به نام های ارمایل و دیگری گرمایل با هم از بیداد شاه سخن گفتند و چاره ای اندیشیدند كه لااقل بتوانند یكی از این دو جوانی كه خونشان ریخته می شود از مرگ نجات دهند برای همین آشپزی آموختند و با آشپزی به خورشتخانه شاهی رخنه كردند . و بدین ترتیب از هر دو جوان، یكی را فرار می دادند و با مغز دیگری بهمراه مغز گوسفند غذای مارها را فراهم می كردند . آنها جوانان را فرار می دادند و از آنها می خواستند كه از شهر و آبادی دور شوند و به كوه ها پناه ببرند . و اینگونه توانستند هر ماه جان سی جوان را نجات دهند . ولیكن ظلم و ستم ضحاك به این چیزها محدود نمی شد و هرگاه كه هوس می كرد فرد آزاده ای را بعنوان سركشی در برابر حكومت به قتل محكوم می كرد . مردم در كوچه و خیابان و حتی خانه هایشان در امان نبودند . و هرجا كه دختر خوبرویی در منزلی بود او را برای ضحاك می آوردند . ضحاك نه در بند آداب شاهی بود و نه ترسی از خدا بر دل داشت . خواب دیدن ضحاك زمانی كه بیش از چهل سال به اتمام پادشاهی ضحاك مانده بود شبی در خوابگاهش در كنار ارنواز خوابیده بود كه كابوس وحشتناكی دید . سه مرد جنگی پیش روی خود دید كه دو تن از آنها مسن تر و سومی كه در وسط آن دو بود جوانی بلند بالا با قامتی كشیده بود و شیوه راه رفتنش همانند شاهان بود ، در حالیكه گرزی به شكل سر گاو در دست داشت خروشان و غضبناك به سمت ضحاك رفت و با گرز بر سرش كوبید و بلافاصله از سر تا پایش را با طنابی پیچید و بر گردنش یوغی انداخت و او را كشان كشان به كوه دماوند برد در حالیكه گروهی پشت سر او می دویدند. ضحاك از ناراحتی بر خود پیچید و در خواب چنان نعره ای كشید كه كاخش به لرزه افتاد. از آن صدا همگی از خواب برخاستند . ارنواز از ضحاك پرسید: شاها نمی خواهی بگویی كه چه اتفاقی افتاده است ؟ تو در خانه خود در امنیت و آسایش خوابیده ای، از بیم چه چیزی اینگونه ترسیدی ؟ سرتاسر جهان تحت فرمان تو است و اینهمه مردم از كاخ تو حفاظت می كنند . شاه به وی گفت : باید این راز را پنهان نگهداشت زیرا شنیدن آن موجب یاس و پرشانی است. ارنواز به او گفت : این راز را برایمان بازگو كن شاید كه بتوانیم چاره ای برای آن بیاندیشیم زیرا هیچ مصیبت و بلائی بدون راه حل نیست. شاه آن راز پنهان را بر او آشكار كرد و تمام جزئیات خواب را برایش بازگو كرد . ارنواز گفت :تمام سرتاسر جهان زیر فرمان تو هستند از هر كشوری بزرگان و ستاره شناسان و جادوگران را نزد خود بخواه و درستی این خواب را بررسی كن . ببین مرگ تو بدست كیست و آنگاه كه به این اطلاعات دست یافتی دیگر ترسی از دشمنان نخواهی داشت . شاه هر جایی كه منجم و خوابگزاری بود به نزد خودش فرا خواند و آن خواب آزارنده باری ایشان بازگو كرد و از آنها خواست تا خوابش را تعبیر كنند. به آنها گفت كه یا راز این خواب را برای من فاش كنید یا اینكه كشته خواهید شد . همه لب فرو بسته بودند نمی دانستند چه كنند . اگر آنچه سرنوشت ضحاك بود به او می گفتند خشم شاه را برمی انگیختند و موجب مرگشان می شد و اگر راست نمی گفتند باز ترس از مرگ وجود داشت. سه روز از آن تاریخ گذشت و كسی چیزی نگفت . روز چهارم شاه برآشفته شد و از آنها خواست تا حقیقت را بگویند. همه موبدان با دلی پر از ترس و چشمانی پر از خون سر بزیر انداخته بودند . در این میان فردی از خودگذشتگی می كند و جلو می آید و به شاه می گوید: تا حال كسی از مادر زاییده نشده است كه عمری جاویدان داشته باشد . قبل از تو همه شاهان بسیاری حكومت كردند ولیكن همگی رفتند و تخت شاهی را به دیگری سپردند . و آن كسی كه پس از تو صاحب این تاخت خواهد شد ، نامش فریدون است و زمین را زیر سایه خود می آورد . هنوز وقت جسنجو و نگرانی نیست زیرا كه هنوز از مادر زاده نشده است و هنگامیكه بزرگ شود به فكر تاج و تخت خواهد افتاد. قد و قامت بلندی چون سرو دارد و براحتی گرزی پولادین را بر شانه حمل می كند و با گرزی به شكل گاوی بر سرت خواهد كوبید و تو از از تخت پادشاهی به زیر خواهد كشید . ضحاك پرسید آخر برای چه با من اینگونه رفتار می كند ؟ خردمند به او پاسخ داد، كسی بدون علت كاری نمی كند . پدرش توسط تو به قتل می رسد و او دلی پر از كینه از تو دارد . گاوی به نام برمایه دایه اوست و به او شیر می دهد ولی آن گاو هم بدست تو از بین خواهد رفت و برای انتقام گرزی به شكل سر گاو درست خواهد كرد. ضحاك از شنیدن این سخنان از تخت بر زمین افتاد و بیهموش گردید. مرد خوابگزار این فرصت را غنیمت دانست و از بارگاره ضحاك خارج شد تا به او گزندی نرسد. زمانی كه دوباره ضحاك برتخت نشست و كمی آرامش یافت شروع به جستجوی فریدون كردو از نگرانی خواب و خوراك نداشت. بدنیا آمدن فریدون از ماجرای خواب ضحاك مدتی طولانی گذشت و فرصت ضحاك كمتر شد و به پایان كارش نزدیكتر می شد. تا اینكه روزی فریدون چشم به جهان گشود بمانند سرو رشد كرد و شكوه و جلال شاهی نمایان شد .زیرا كه او از نوادگان جمشید بود . هم زمان با زاده شدن فریدون گاوی زاده شد كه عجیب ترین گوساله دنیا بود و كسی تا حال چنین گوساله ای ندیده و نشنیده بود زیرا موهای تنش به مانند پرهای طاووس رنگارنگ بود . او را برمایه نام نهادند از طرفی ماموران ضحاك در هر محله ای بدنبال یافتن فریدون و گاو برمایه بودند . پدر فریدون فردی به نام آبتین بود كه بعلت كینه او به ضحاك در جستجویش بودند . تا اینكه آبتین بدست ماموران بدنهاد ضحاك گرفتار میشود و ضحاك جان او را می گیرد. مادر خردمند فریدون كه فرانك نام داشت هنگامی كه سرنوشت همسرش را دید با دلی داغ دیده و گریان با فرزندش از آنجا گریخت تا در امان باشند و به مرغزاری رفت كه گاو برمایه در آنجا بود . فرانك نزد نگهبان مرغزار رفت و با دیده اشكبار از او تقاضا كرد تا مدتی فرزند شیرخوارش را در آنجا نگهداری كند. و به مانند پدری دلسوز او را بزرگ كند و از شیر آن گاو ، كودك را تغذیه كند. و برای دستمزد هر چه او بخواهد آنرا برآورده كند. و بدین ترتیب نگهبان، آن كودك را در نزد خود نگاه داشت و سه سال با شیر برمایه او را شیر داد . ضحاك كه از عاقبت خود در هراس بود هنوز هم بدنبال این گاو می گشت تا اینكه توسط جاسوسانش از وجود برمایه خبردار می شود. فرانك نزد مرد امانت دار آمد و بدو گفت:فكری از الهام الهی بر دلم پیدا شده و باید آنرا انجام دهم و چاره ای ندارم و باید از این سرزمینی كه جادو بر آن حكمفرماست فرار كنم و به هندوستان بروم. از میان این جمعیت می روم و به كوه البرز پناه می برم. فرزند را از آن نگهبان گرفت و با شتاب فرزند را همانند یك قوچ وحشی قهرآلود به سمت البرز برد . زاهدی در آن كوه به دور از نگرانی های جهان زندگی می كرد . فرانك به او گفت: ای مرد با ایمان من زنی داغ دیده از سرزمین ایران هستم ، آگاه باش كه فرزند من در آینده فرد شایسته ای خواهد شد .او تاج ضحاك را از سرش پایین می آورد و ضحاك را در جنگ شكست می دهد ، تو باید مراقب او باشی و همچون پدر نگران زندگیش باشی . مرد زاهد كودك را نزد خود پذیرفت و مادرش را ناامید نكرد. حال بشنوید از روزی كه ضحاك از وجود گاو برمایه و آن مرغزار خبردار شد . ضحاك با دلی پر از خشم همراه با مامورانش به آن مرغزار رفتند از روی خشم نه تنها برمایه كه تمامی چهارپایان را كشتند و فوری به سمت منزلگاه فریدون رفت و چون كسی را نیافت خانه را آتش كشید و به خاك یكسان كرد. آگاه شدن فریدون از نژادش هنگامیكه فریدون 16 ساله شد از كوه به نزد مادرش آمد و از او خواست تا آن اسراری كه در سینه دارد برایش بگوید . فریدون از مادرش پرسید: به من بگو كه پدرم كیست و اصل و نژادم چیست ؟ و در میان مردم خود را فرزند چه كسی و از چه نژادی معرفی كنم ؟ پاسخ مرا با سخنی منطقی بده. مادرش فرانك پاسخ داد: آنچه گفتنی است برایت خواهم گفت. بدان و آگاه باش كه در سرزمین ایران مردی به نام آبتین بود كه اجداد و نیاكان خود را می شناخت . اجداد او به شاه طهمورث می رسد و در حقیقت آبتین پدر تو و همسری شایسته برای من بود كه به جز دیدار او دلخوشی دیگری نداشتم . و هنگامیكه ضحاك جادوگر خواست تو را از بین ببرد ، تو را مخفی نگداشتیم و چه روزهای تلخی را گذراندم . پدرت آن مرد گرانقدر بخاطر تو جانش را فدا كرد . چون بر دوش ضحاك دو مار روئیده بود او روزگار را بر مردم تنگ كرد و از مغز آدمیان برای مارانش خورشت تهیه می كرد و پدرت نیز خوراك آنها شده است. عاقبت بسوی بیشه ای رفتم كه كسی از آن خبر نداشت . در آنجا گاوی دیدم كه رنگارنگ بود . و نگهبان او رفت و آمدی نداشت. مدتی طولانی تو را آنجا سپردم و با ناز تو را پرورش دادند و از شیر آن گاو رنگارنگ كه چون طاووس بود تغذیه شدی و اینچنین دلیر گشتی . تا اینكه شهریار به وجود آن مرغزار و گاو پی برد .من ترا بلافاصله از آن سرزمین دور كردم . ولی آنها آن گاو بی زبان را كه برای تو همانند دایه ای بود ، كشتند . و آن ساختمان بلند را به تلی از خاك تبدیل كردند . وقتی فریدون سخنان مادر را شنید بر آشفته شد و خونش به جوش آمد . دلش پر از كینه و درد شد و از خشم بر پیشانی اش چین افتاد . به مادر گفت : باید به اسقبال خطر رفت ، تا حالا ضحاك هر قدر خواست جادو كرد و حالا نوبت من است كه دست به شمشیر ببرم و كاخ ضحاك را چنان در هم بكوبم كه خاكش به آسمان بلند شود. اما فرانك كه زنی خردمند بود به پسرش گفت: اینكار صحیح نیست ،ضحاك سپاهی بزرگ دارد كه به فرمان او هستند و اگر اراده كند از هر منطقه ای صدهزار نفر كمربسته برای او جنگ خواهند كرد و تو نمی توانی در برابر این همه خلق به تنهایی بجنگی . راه و رسم آشتی و جنگ در جهان بغیر از این است كه تو می پنداری. و هر كسی كه در جهان به توانائی هایش مغرور گشت و به قدرت دشمن توجه نكرد ، جانش را از دست می دهد . ضحاك آنچنان مردم را افسون كرده كه قربانیانش كه این مردم ستمدیده هستند هنوز كمر بسته در خدمتش هستند و هنوز در بین مردم محبوبیت فراوان دارد . باید زمان مناسب فرا رسد زمانی كه خشم مردم طغیان كند . قبل از آن، یكه و تنها به مبارزه پرداختند خلاف رای عاقلان است . پسر من این نصیحت مادرت را هرگز از یاد مبر. ماجرای ضحاك و كاوه آهنگر ضحاك پس از گذشت سالها جنایت چاره ای می اندیشد و تصمیم می گیرد كه از مردم سندی دال بر عدالتخواهیش بگیرد. تا پادشاهیش استوار شود . بزرگان هر كشور و منطقه ای را نزد خود فرا می خواند و به آنها اینگونه می گوید : ای خردمندان بزرگوار همه می دانید كه من دشمنی مخفی دارم و من دشمن خود را كوچك نمی شمارم. باید لشكری بزرگتر از آنچه دارم فراهم كنم و شما نیز باید در اینكار مرا یاری دهید. باید استشهادی بنویسید كه من بعنوان پادشاه شما كاری جز خیر انجام نداده ام و سخنی جز حقیقت بر زبان نراندم و جز به عدالت رفتار نكرده ام . از ترس ضحاك همه با او هم صدا گشتند و چه پیر و چه جوان به آن سند دروغین گواهی دادند . همان لحظه صدای دادخواهی از درگاره شاه به گوش رسید.ضحاك تصور كرد چه موقعیتی بهتر از این كه به شكایت رعیتش شخصا رسیدگی كند و جماعت لطف او را ببینند تا به مهری كه به شهادتنامه نهاده اند مطمئن شوند . بنابراین آن فرد ستم دیده را نزد خود فراخواند و او را در كنار مردان درباری نشاند. ضحاك با چهره ای عبوس از او پرسید: به ما بگو كه چه كسی بر تو ستم كرده است. مرد با دو دست بر سر خود زد و با صدای بلند شروع به سخن گفتن كرد. ای شاها ، اسم من كاوه است و برای دادخواهی اینجا آمدم . مرد آهنگر بی آزاری هستم و مرتب از طرف شاه بلا برسرمان می بارد. باید مشخص شود كه تو شاه هستی یا اژدها ؟ اگر تو پادشاه هفت سرزمین هستی چرا تمام رنج و سختی هایت فقط برای ما هست كه در كنار تو هستیم و مردم دیگر ولایات را در این ستم ها، شریك نمی كنی؟ طبق چه حساب و كتابی نوبت به من رسیده كه باید هر بار مغز فرزندان من خوراك مارهای تو گردند ؟ ضحاك كه در آن مجلس، به فكر تهیه گواهی بر عدالتش بود از این سخن ها شگفتزده شد. دستور داد تا فرزند آن مرد را به او بازگردانند و سعی كرد دل مرد را بدست آورد تا نمایشی از عطوفت ضحاك باشد . سپس به كاوه اجازه داد كه به عدالت شاه گواهی دهد و او هم زیر آن سند عدالت را امضاء كند . در حقیقت ضحاك به كاوه لطف بزرگی كرده بود اما وقتی كاوه آن سند را خواند و امضای بزرگان كشور را در زیر آن دید ، فریاد برآورد : ای هواداران دیو ، كه ترسی از خدای بزرگ در دل ندارید . همه ی شما در دوزخ جای دارید كه دل به گرو حرفهای این مرد سپرده اید . در حالیكه از خشم می لرزید از جایش بلند شد و گواهینامه را پاره كرد و زیر پایش لگدمال كرد. سپس دست فرزند عزیزش را گرفت و از بارگاه ضحاك خارج شد . درباریان ضحاك را مدح و ستایش كردند و گفتند : ای شاه شاهان ، چرا در نزد تو این كاوه یاوه گو بخودش اجازه داد كه خودش را هم رده شما بداند و با صدای بلند این چنین غصبناك صحبت كند و سندی را كه ما برای وفاداری به تو نوشتیم ، پاره كند و از فرمان تو سرپیچی كند ؟ ضحاك پاسخ داد: این عجیب است ولی باید آنرا باور كنید ، هنگامیكه كاوه داخل شد و صدای او را شنیدم، گویا بین من او درست به اندازه كوهی از آهن فاصله بود و آنگاه كه با دو دست آنگونه به سرش زد وحشت عجیبی در دلم احساس كردم . نمی دانم از این پس چه ممكن است رخ دهد كه كسی از راز روزگار با خبر نیست. طغیان كاوه وقتی كاوه از درگاه بیرون آمد مردم كوچه و بازار دور او جمع شدند، كاوه فریاد برآورد و مردم را به سوی عدالت و داد خواهی فرا خواند . او چرم آهنگری را از تنش در آورد و آنرا بر سر نیزه كرد . در میان جمعیت شور و غوغای برپا شد. كاوه خروشان و نیزه بدست به راه افتاد و می گفت : ای خداپرستان ، چه كسی هوادار فریدون است و می خواهد از ظلم ضحاك رهایی یابد . بیایید، به نزد فریدون رویم و در سایه فر و شكوه او به مبارزه با دشمن خدا برویم گویا فریاد كاوه مردم را به خود آورد و جمعیت مردم را به حركت درآورد. و گروه زیادی به او ملحق شدند .رفتند و رفتند تا به جایی كه فریدون بود رسیدند . عزم فریدون برای جنگ زمانی كه پیشوای تازه به درگاه آمد مردم از دور او را دیدند و غوغای شادی بپا شد .هنگامی كه فریدون آن پوست را بر نیزه دید آن را به فال نیك گرفت . او آن چرم را با دیبای روم تزیین كرد و آنرا با گوهر و طلا آراسته كرد و آن را بعنوان پرچم و درفش بالای سر خود نصب كرد و آن پرچم را درفش كاویانی نامید. بعد از فریدون هم هر كس به تخت شاهی می نشست بر آن چرم بی ارزش، گوهر های بیشتری اضافه كرد و آنچنان شد كه در شب تیره همچو خورشید می درخشید و اینگونه بود كه اختر كاویانی شد. وقتی فریدون شرایط را اینگونه دید فهمید كه واژگونی ضحاك نزدیك است او تاج بر سرش گذاشت و با ارده ای مصمم نزد مادرش فرانك رفت و گفت : كه من باید بسوی كارزار بروم ،برای پیروزیمان دعا كن . از هر خیر و شری به خدا پناه ببر و به او متوسل شو . اشك از چشمان فرانك سرازیر می شود و گفت : ای خدای جهان، عزیز خودم را به تو سپردم . هر گزند و بدی را از او دور كن و جهان را از نادانان خالی و تهی گردان . فریدون با سرعت تصمیم به حركت گرفت و از آنچه در دلش می گذشت به كسی سخن نگفت . فریدون دو بردار بنام كیانوش و پرمایه داشتند كه از او بزرگتر بودند . به آنها گفت : ای دلیران ، گردش روزگار با بهروزی ما همراه خواهد بود و تاج و تخت به ما بر خواهد گشت . تمامی آهنگران ماهر را گرد بیاورید تا گرزی مخصوص برایم بسازند. برادران بلافاصله به سراغ آهنگران رفتند و هر آنكس كه در این حرفه شهرتی داشت نزد فریدون آوردند . فریدون پرگار به دست گرفت و آن گرزی كه مورد نظرش بود بر روی زمین رسم كرد ، گرزی كه سرش همانند سر گاومیش بود . بلافاصله آهنگران دست بكار شدند و زمانی كه كار ساخت آن تمام شد آنرا نزد فریدون آموردند . آن گرز چنان صیقل داده شده بود كه چون خورشید می درخشید . فریدون از تلاش آهنگران رضایت كامل داشت و به آنها جامه و طلا هدیه داد . و به آنها نوید داد كه آن هنگام كه ضحاك را به خاك كشاندم ، حرمت شما را باز خواهم گرداند و در جهان عدل و داد را گسترش خواهیم داد . رفتن فریدون به جنگ ضحاك بدین ترتیب فریدون با تصمیم جدی برای انتقام گرفتن و خونخواهی پدرش عازم جنگ شد. روزی كه او براه افتاد روز ششم از ماه شمسی بود. سپاه بزرگی را فراهم كرد و توشه سپاه را گاومیشان پیشاپیش سپاه می بردند. دو برادرش برمایه و كتایون كه بزرگتر از او بودند دوشادوش او حركت می كردند . یدین ترتیب فریدون و سپاهش با سری پر از كینه و دلی سرشار از دادخواهی مانند باد راه می سپردند. فریدون انبوه مردم را پست سر خود دارد ولی می داند كه نیاز به دعای خیر مردان خدا دارد چون كه حریف او دست پرورده ابلیس است و جز با نیروی ایمان و دعای پاكان نمی توان با او مقابله كرد . شبانگاه به منزلگاه خداپرستان رسید ، برای احترام به نزدشان رفت و بر ایشان درود و سلام فرستاد . وقتی كه شب تاریكتر شد از آن جایگاه پریروئی كه موهای سیاه او تا به پای او می رسد بسوی فریدون آمد و در پنهان به او رموز افسون و جادو را آموخت تا بتواند افسونهای ضحاك را باطل كند و موانع را از پیش پا بردارد. فریدون دانست كه این فرشته كه به او باطل كردن افسون ضحاك را آموخته به دعای پاكان از عالم غیب بوده است و بیهوده نبوده است . فریدون و سپاهیانش در دامنه كوهی برای استراحت متوقف شدند و آشپزها غذا را آماده كردند . هنگامی كه فریدون غذایش را خورد، خوابش می گیرد . از آنطرف دو بردار او كه بخت بلند بردارشان فریدون را دیدند دیو حسد به جانشان می افتد و تصمیم به از بین بردن فریدون می گیرند. در حالیكه كمی از شب گذشته بود و فریدون در پایین كوه خواب بود ، به بالای كوه می روند و سنگی از كوه كنده و پایین می اندازند تا بر سر برادر خوابشان بخورد و او را از بین ببرد . اما به فرمان خدا صدای غلتیدن سنگ مرد خوابیده را بیدار كرد و فریدون با افسونی كه آموخته بود سنگ غلطان را در جایش متوقف كرد و دیگر حتی ذره ای تكان نخورد. بلافاصله بلند شد و سپاه را بحركت در آورد و كار زشت برادران را هم به رویشان نیاورد. سپاه فریدون به نزدیك رود اروند یا همان دجله رسیدند . فریدون برای نگهبانان رود پیام می فرستد كه كشتی ها را به این طرف آب بیاورند تا سپاه از رودخانه عبور كنند . اما نگهبانان در برابر فرمان فریدون سر فرود نیاوردند و تسلیم نشدند و پاسخ دادند كه شاه جهان ، ضحاك ، به ما امر كرده تا جواز عبوری با مهر من ندیدی حتی به یك پشه هم اجازه عبور ندهیم . وفتی فریدون این سخنان را شنید بسیار خشمگین شد و ترسی از آن رود خروشان در دلش راه نداد و در حالیكه سوار بر اسب بود به آب زد و عمق آب بحدی بود كه زین اسب در آب فرو رفت و بدنبال او بقیه یارانش هم به آب زدند . وقتی به خشكی رسیدند با دلی پر از كینه به سمت بیت المقدس براه افتادند. بیت المقدس در زبان پهلوی _ گنگ دژ هوخت ، نامیده می شد . آنها تاختند تا به آن شهر رسیدند . از فاصله یك مایلی فریدون كاخی دید سر به افلاك كشیده و دانست كه اینجا مكان آن اژدها است . فریدون دانست كه اگر تامل كند از عظمت كاخ و زیادی نگهبانان یارانش ضعف خواهند یافت بنابراین بلافاصله حمله را آغاز كرد . فریدون پیشاپیش سپاه است و عنان اسب را رها می كند و دست بر گرز می برد .گویی كه آتشی در مقابل نگهبانان روئید .با گرز آهنین آنچنان بر فرق دشمن می كوبد كه دیگر نگهبانی در بارگاره ضحاك باقی نمی ماند زیرا یا كشته شدند و یا فرار كردند . فریدون خدا را شكر كرد . آن جوان كم سن داخل قصر شد . فریدون نشان سلطنتی ضحاك را از به پایین كشید . و با آن گرز گران بر سر هر كسی كه به طرف او می آمد می كوبید .و بر آن جادوگران دیو سرشت كه در بارگاه بودند ،با گرز بر سرشان كوبید . و بر تخت ضحاك جادوگر نشست . ملاقات دختران جمشید فریدون و سپاهش به هر طرف كاخ رفتند ولی نشانی از ضحاك نیافتند . فریدون دختران جمشید را در شبستان ضحاك پافت . دستور داد تا آنها را تطهیر كنند و روح و روان آنها را كه دست پرورده بت پرستان بود از آلودگی های پاك كرد . بعد از آن دختران جمشید كه كه قطرات اشك از چشمان چو نرگسشان بر گونه هایشان روان بود با فریدون سخن گفتند . تو كه هستی ؟ از كدام نژادی كه این چنین به جایگاه ضحاك ستمكار قدم گذاشته ای ؟ كسی را ندیدیم كه جرات كند و به فكر تاج و تخت ضحاك بیافتد ؟ فریدون می گوید : این تخت برای كسی تا ابد نمی ماند . من پسر آبتین هستم كه توسط ضحاك كشته شد و من به خونخواهی پدرم آمدم . آمده ام كه با این گرز گاو شكل بر سر ضحاك بكوبم و به او هیچ رحمی نخواهم كرد . ارنواز كه این سخنان را شنید به یاد خواب ضحاك افتاد و دلش شاد شد ، پرسید: آیا تو فریدون هستی ؟ كه زندگی ضحاك با دستان تو به اتمام می رسد ؟ دو خواهر خود را معرفی كردند كه دختران جمشید هستند و از ترس جانشان مجبور بودند در كنار ضحاك بمانند . فریدون گفت اگر خدا بخواهد ریشه این اژدها را از بین خواهم برد و جهان را از وجوش پاك خواهم كرد و شما باید به من بگویید كه او را كجا می توانم بیابم ؟ آن زیبارویان پاسخ دادند: مگر می توان سر او را از تنش جدا كرد ؟ او سر هزاران بی گناه را از تن جدا كرد و حالا از غضب روزگار هراسان است .فال گویان پیش بینی كرده بودند و می دانست كه كسی او را از تخت پایین می كشد . دلی آشفته از این خبر داشت و خونها ریخته است تا مگر فال اخترشناسان به حقیقت نپیوندد. او سوی هندوستان رفته است تا جادویی جدید بیابد حال دیگر زمان بازگشتش فرا رسیده است چون در هیج جا آرام و قرار ندارد فریدون و پیشكار ضحاك ضحاك پیشكاری به نام كندرو داشت كه در زمان غیبت ضحاك با دلسوزی حافظ تاج و تخت و كاح ضحاك بود . كندور وقتی به كاخ آمد ، در ایوان كاخ، مردی بلند قامت با سیمای تابناك و تاج بر سر دید كه بر روی تخت نشسته است در یك سمتش شهرناز و در دست دیگرش ارنواز در كنارش بودند . بدون پریشانی و بدون اینكه سوالی بپرسد در حالیكه تعظیم می كرد ، شاه جدید را ستایش كرد ، ای شهریار همیشه زنده باشی كه شایسته و سزاوار شاهنشهی هستی . تو پادشاه هفت اقلیم هستی و مردم جهان بنده های تو هستند . فریدون كندرو را نزد خود خواند و كندور گفتنی ها و رازها را برای فریدون بازگو كرد. فریدون به او دستور می دهد كه نوازندگان را فرا بخواند و سفره ای را بگستراند و وسایل عیش و طرب را فراهم كند و كسانی را كه سزاوار حضور در بزم او هستند و با عقل و دانش خویش غبار را از دلش می زدایند به این مهمانی دعوت كند . و آن مرد دورو همانطور كه فریدون به او دستور داده بود ، عمل كرد و بزمی شاهانه ترتیب داد . ملاقات كندور با ضحاك بامداد روز بعد كندور از كاخ بیرون آمد و با اسب به سوی ضحاك شتافت . و هنگامیكه به ضحاك رسید هر آنچه دیده و شنیده بود برایش بازگو كرد . به ضحاك گفت : ای شاه گردن كشان ، گویا بخت از تو برگشته است و نشانه آن این است كه سه مرد با لشكری از كشوری دیگر به اینجا تاختند . یكی از آنها از بقیه كوچكتر است ولی فر و نشان كیانی دارد و گرزی به اندازه كوه بدست دارد . با اسب به ایوان شاه وارد شد و بر تخت شاهی نشست. تمام طلسم های تو را باطل كرد و مردانی كه در كاخ تو بودند با ضربه گرز او به سرشان از پای در آمدند. با آنكه خبری به این تلخی به ضحاك می رسد گویا نمی خواهد واقعیت را قبول كند و در پاسخ می گوید : شاید آنها مهمان باشند و نباید به دل بد راه دارد . كندور كه زبونی شاه را می بیند لحنش تندتر می شود و می گوید، آیا مهمان با گرز گاوی شكل می آید و با زور به كاخ و حرمسرا می رود و بر تختت می نشیند و حرمت صاحبخانه را نگه نمی دارد ؟ ضحاك گفت: اینقدر گله نكن كه مهمان بی رودربایستی قدمش مبارك است. كندرو كه ضحاك را اینقدر زبون می یابد ، آداب شاهی را كنار می گذارد می گوید: اگر او مهمان است با شبستان تو چه كار دارد كه با دختران جمشید هم صحبت شده و آن دو بانوی ماه روی عزیز و دلخواه تو ، همواره در كنار او یند. ضحاك از شنیدن این سخنان همچون كرگدن بر آشفته شد و شروع به دشنام و ناسزا به كندور كرد و گفت : تو دیگر در سرای من جایی نداری و از این به بعد پیشكارم نخواهی بود. كندور به او پاسخ داد: من هم همچین گمانی را دارم. تو كه از آن تاج و تخت بهره ای نداری چگونه می خواهی به من منصب پیشكاری بدهی ؟ چرا چاره ای نمی اندیشی؟ حمله ضحاك به فریدون ضحاك از گفته های كندرو خونش به جوش آمد و دستور داد تا زین بر اسبهای تیزرو نهادند . و با سپاهی عظیم از جنگاوران از بیراه به سمت كاخ رفت و آنرا محاصره كرد. وقتی سپاه فریدون از این موضوع آگاه شدند به آن بیراه رفتند و در آن جای تنگ با سپاه دشمن درگیر شدند . همه مردم كه از ستم ضحاك دل خونی داشتند به لشكر فریدون پیوستند و از بامها سنگ بر دشمن می ریختند . ضحاك كه این جنگ را بی حاصل می پندارد تصور می كند كه كشتن فریدون قیام مردم را در هم خواهد شكست . پس تنها به سمت كاخش تاخت و با كمند بر بام كاخ رفت . او سراسر بدنش را با لباسی آهنین پوشانده بود و كلاه خودی بر سر داشت بطوریكه كسی او را نمی شناخت. ضحاك كه دل به گرو كمك دو زیباروی خود دارد وقتی وارد كاخ می شود چشمش به شهرناز می افتد كه در كنار فریدون نشسته و از ضحاك بدگویی می كند آتش حسد آنچنان در وجودش شعله ور شد كه دیگر در غم تاج و تخت نیست و ترسی از جان باختن ندارد . دریافت كه این تقدیر خدایی است . خنجر را از نیام كشید و بدون آنكه رویش را نشان بدهد و خودش را معرفی كند به شهرناز حمله می كند ولی قبل از اینكه آسیب به شهرناز برسد ، فریدون همچون باد با گرز گران خود بر سرش می كوبد بطوریكه كلاه خود ضحاك خرد می شود فریدون خواست ضربه نهایی را وارد كند كه از سروش ندا برآمد ، نزن، كه زمان مرگش فرا نرسیده است . هم اكنون كه شكست خورده دست و پایش را محكم به مانند سنگ ببند و او را به جایی ببر كه دو كوه نزدیك هم واقع است . و در آنجا او را به بند بكش . فریدون چون آن ندا را شنید بلافاصله ضحاك را با چرمی از شیر چنان بست كه هیچ كسی قدرت گشودنش را نداشت. فریدون بر تخت نشست دستور داد كه جار بزنند و اعلان كنند . كسی نباید كه سلاحی در داخل شهر با خود داشته باشد . سپاهیان و اهل صنعت هر كدام برای ما محترمند . آن دیو پلید در بند است و دیگر نگرانی وجود ندارد . شاد و خرم باشید و با اطمینان و آسایش خاطر به كار و حرفه خود بپردازید ضحاك در بند بعد از آن بزرگان شهر كسانی كه شهرت و مقامی داشتند نزد فریدون رفتند و هدیه ای پیشكش كردند و سر به فرمان او نهادند . فریدون با هر كسی مناسب با شانش برخورد كرد و آنها را نصیحت كرد و گفت : آینده ی سرزمین شما روشن است . خداوند پاك مرا از كوه البرز برانگیخت تا اینكه جهان از شر ضحاك رهایی یابد . من اكنون فرمانروای تمام جهانیان هستم و شایسته نیست كه در یكجا بطور دائم ساكن شوم . باید به همه جا سركشی كنم وگرنه در این جا می ماندم و سالها در كنار شما بودم صدای طبل حركت به گوش رسید . مردم شهر غمگین بودند زیرا فریدون مدت كوتاهی در كنارشان بود آنها چشم به دروازه كاخ دوختند ، تا ضحاك را بیرون آوردند و آنطور كه مستحق بود در بند كشیده شده بود . لشكر پشت سر هم بی وقفه از شهر خارج می شد و ضحاك را با دستانی بسته بر پشت چهار پایی با خفت از شهر بیرون بردند. اینقدر راندند تا به كوه رسیدند . فریدون خواست ضحاك را از بین ببرد كه دوباره همان ندا و سروش به گوشش رسید كه با ملایمت به او گفت : بدون سپاهیان و به تنهایی ، ضحاك را تا كوه دماوند ببرد . فریدون بسرعت ضحاك را به كوه دماوند برد و در آنجا به بندش كشید. جایی تنگ انتخاب كرد و با میخ های بزرگ و سنگین او را در میان آن سنگها چهارمیخ كرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما بلافاصله منتشر خواهد شد. این بلاگ خبری، امکانات اندکی دارد و براساس اعتماد و خودکنترلی اداره می‌شود. لطفا از موضوع خارج نشوید و خویشتندار باشید.

نظرسنجی در رابطه با فعالیت این وبلاگ خبری

Twitter Updates

Twitter Updates

    follow me on Twitter

    درخواست همکاری:

    web counter
    سلام بر بازدید کنندگان عزیز،
    شما هم می توانید سهراب را در افزایش کیفیت و کمیت مطالب با ارسال لینک خبر و یا مطالب خودتان که به نوعی در ارتباط با خبر های روز جنبش سبز است، یاری دهید. مطلب شما در اولین فرصت درج خواهد شد. برای این منظور، مطلب یا لینک مورد نظر را به آدرسsohraabirani@gmail.com ارسال دارید.
    با تشکر از حسن همکاری شما،
    سهراب